تبليغاتX
ناپلئون
تا تواني رفع غم از چهرهي غمناك كن * در جهان گرياندن اسان است اشكي پاك كن

شب یلدای همه مبارک

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم . . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت 1:52 AM  توسط اشکان | 
 مطالب جالب
مرد خبيثي روزي در كوچه‌اي راه مي‌رفت و فكر مي‌كرد كه هر گناه و خباثتي كه وجود دارد, انجام داده و با خود میگفت ‌
اين شيطان چه كار كرده كه من نكرده‌باشم؟ پيرمردي آرام آرام جلو آمد و با صدايي لرزان گفت: پسرم با من كاري داشتي؟

- شما؟
- من شيطانم, گويا نام مرا مي‌بردي.
- بله, ميخواهم بدانم تو چه كرده‌اي كه اينقدر به بدي مشهوري. من هر فعل بدي كه به ذهن برسد انجام داده‌ام و مطمئنم كه صدبار از تو بدترم. كاري هست كه تو كرده‌باشي و من نكرده‌باشم؟
- نميدونم پسرم, ميخواهي يك مسابقه با هم بدهيم تا ببينيم كه من چه كار مي‌توانم بكنم و تو چه كار؟
- موافقم.
- پس وعده ما يك ماه ديگر, همين جا.
مرد خبيث مي‌رود و در اين يك ماه از هيچ قتل و جنايت و تجاوز و خباثتي دريغ نمي‌كند. دزدي مي‌كند و به حق ديگران تجاوز مي‌كند و با استفاده از سياست‌هاي پليد, ملت‌هاي مختلف را به جان هم مي‌اندازد و جنگ درست مي‌كند. و خلاصه هر عمل ناشايست و هر فعل كثيفي از او سرمي‌زند. بعد از يك ماه به كوچه محل قرار باز مي‌گردد. پيرمرد يا همان شيطان خودمان آرام آرام مي‌آيد. مرد مي‌پرسد: خب پيرمرد چه كردي؟ شيطان با صدايي لرزان مي‌گويد: پسرم اول تو بگو چكار كردي؟ و مرد شروع مي‌كند به تعريف آنچه از بدي و كثيفي در اين يك ماه كرده‌.
- خب, مي‌بيني كه من از هيچ خباثتي كم نگذاشته‌ام. حالا تو بگو چكار كردي؟
- پسرم من وقتي با تو خداحافظي كردم و رفتم, تو همين كوچه ديدم پسر جواني داره رد مي‌شه و از طرف ديگه كوچه دختر جواني داره مياد. به دل پسر انداختم كه سرش رو بلند كنه و به دختر نگاه كنه. خلاصه 5 روز اول سعي كردم اين پسر به آن دختر فكر كنه و طي اين 5 روز پسر توي كوچه دنبال دختر راه مي‌افتاد, ولي دختر حاضر نمي‌شد باهاش حرف بزنه. 5 روز دوم روي دختر كار كردم تا حاضر شد بالاخره لبخندي به پسر بزنه. با لبخند دختر, پسر اميدوار شد و من هم روي او كار كردم تا يك نامه فدايت شوم براي دختر بنويسد. اين هم از 5 روز سوم. 5 روز بعدي صرف اين شد كه دختر رضايت بدهد تا جواب نامه پسر را بدهد و با او حرف بزند. تا اينجا شد 20 روز.
- خب, ادامه بده.
- عجله نكن پسرم. 5 روز بعد پسر را آماده كردم كه به دختر پيشنهاد بدهد و در اين مدت پسر با دختر بيرون مي‌رفت و مدام اصرار مي‌كرد كه دختر به خانه‌شان برود ولي هر چه پسر اصرار مي‌كرد كه من دوستت دارم, بيا كسي خانه نيست و مساله‌اي ندارد, دختر نمي‌پذيرفت. 5 روز آخر من به كمك پسر رفتم و روي دختر كار كردم تا بالاخره به تقاضاي پسر جواب مثبت داد و به خانه او رفت.
- همين! من اين همه جنايت و تجاوز كردم و تو فقط همين يه كار رو كردي؟!
- تو متوجه نيستي پسرم. از همين اقدام من حرامزاده‌اي به وجود مياد كه تموم آنچه تو كردي را انجام خواهدداد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت 1:9 AM  توسط اشکان | 
جوات هاي قرن

-----------------------
به روش اراذلي ( جواتي)
---------------------------------------------------------
- مرد : صد بار نگفتم وقتي من نيسم نرو بيرون ! ها‌ ؟؟!!!
- زن : غلط كردم ! گه خوردم ! توروخدا نزن ...
- مرد : چرا تيليفون همش اشغاله ؟! با كي لاس ميزني عوضي ؟!
- زن : به خدا اگه اين تلفن نباشه از تنهايي دق ميكنم !
- مرد : به چپم كه دق ميكني ! خودت بميري بيتره ! خونتم نميوفته گردن ما !
- زن : خداااااااااااااا ! منو بكش راحتم كن !
- مرد: از صب تا شب جون ميكنم كه يه لقمه نون بيارم تو اين خونه !نميشه يه شب نشاشي
تو اعصاب ما ؟؟!! ها نميشه ؟!
- زن : به خدا ديگه نميتونم ... ديگه بسه ... ميرم خونه بابام !
- مرد : اي شاشيدم تو صفحه اول شناسنامه بابات ... هرررررررررررررري ....
----------------------------------------------
به روش رشتي ( ته غيرت )
-------------------------------------------------
- مرد : خانوم جان ببخشيدا ! عذر ميخواما ! شما ديشب تا حالا كجا بودين ؟!
- زن : خونه عفاف ! مشكليه ؟
- مرد : نه خانوم جان خيليم خوبه ! بالاخره شما هم استخدام دولت شدي !
- زن : ببينم كسي به من زنگ نزد !؟
- مرد : عباس آقا جند بار زنگ زد ! گفتم نيستي ! كلي فوش داد بهت !
- زن : بابا جون يكم هم بكش يه كاري دستو پا كن واسه خودت !
- مرد : خانوم جان هر چي شما بگي ! اصلا اگه شما بخواي شبا تو كوچه ميخوابم !
- زن : لوس نكن خودتو حالا ! پاشو اون ?? كيلو كون رو تكون بده يه چايي ور دار بيار ...
- مرد : چشب خانوم جان ! ميخواي دو تا بيارم اصن ؟!
- زن : راستي ببين امشب ساعت ? قرار دارم اون شورت گول گوليمو شستي؟
- مرد : خانوم جان جسارته ها ! فضوليه ! با كي قرار دارين ؟!
- زن : با عباس اقا ! به تو ربطي داره ؟!
- مرد : آها خانوم جان خيالم راحت شد ! منو عباس آقا نداريم كه ...
- زن : ولي خودمونيما دماغت خيلي ضايست !!
- مرد : چي ؟! چي ؟! دماغ من ؟! توهين ميكني ؟! دماغ مسئله ناموسي نيست كه بشه به
همين راحتي ازش گذشت ! اصن خانوم جان من ميرم خونه ننم !!!
- زن : به سلامت ! عباس از تو كمد بيا بيرون !
-------------------------------------------------------
به روش تركي ( نمنه ؟‌(
------------------------------------------------------
- مرد : فكر كردي من نميدانم ؟! فكر كردي من خرم ؟! شعور دارم ؟!
- زن : ببين من هيچ گونه بيگناهم ! كاري نكردم !
- مرد : آخه من بدون بي دليل كه بهت گير نميدم ! ميدم ؟
- زن : اونشو من نميدونم ! فقط اينو بگم كه من به تو وفادارم ...
- مرد : الله اكبر ! خود درخت كرم ميريزه ها ! خجالت بكش زن !
- زن : اگه باورت نميشه خوب طلاقم بده !
- مرد : بيبن كشيدن تو به دادگاه واسه من مثل كشيدن مو از ماسته !!!
- زن : من به اين چيزاش هيچ كاري بيلميرم !
- مرد : اي پوخ گويوم سوزون آقزووا ...
- زن : سيكتير بابا !
-------------------------------------------------------
به روش سوسولي ( ايش)
----------------------------------------------------------
- مرد : چرا انقد دير كردي ؟ دلم هزار را رفت ! آرايشگاه نبودي مگه ؟
- زن : اوا اين چه سواليه ؟ خب معلومه آرايشگاه بودم ! مگه به من شك داري ؟
- مرد : چه حرفا ميزني !! من به تو بيشتر از خودم اعتماد دارم !
- زن : آخه ميدوني چي شد ؟ از آرايشگاه تا خونه پياده اومدم كه آرايشم خراب نشه !!!
- مرد : اوا خوب كردي ! انقد نگران شدم ! فكر كنم فشارم افتاده پايين !
- زن : آخ بميرم الهي ! تو راه كه ميومدم يه چند تا از اين عوضياي جلف لجن بهم تيكه انداختن
منم جوابشونو ندادم !
- مرد : خوب كاري كردي ! از اين آدما خيلي زياد شده ! فقط بلدن جلف بازي در بيارن !
- زن : حالا تو خودتو خيلي ناراحت نكن بچت ميوفته !
- مرد : اوا خيلي بدي تو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت 1:7 AM  توسط اشکان | 

فلسفه عدد هفت ... عمومي

فلسفه هفت سين چيست؟ به طور مقدمه بايد دانست که عدد "هفت" نزد ايرانيان قديم مقدس بود و به خاطر ستارگان هفتگانه يعني « زهره ، مشتري ، عطارد ، زحل ، مريخ ، زمين و خورشيد » عدد هفت را گرامي مي داشتند. نياکان ما که زرتشتي بودند ، اعتقاد داشتند که عقل مقدس يعني " اهورامزدا " که به او "سپند مينو" نيز مي گفتند ، شش وزير بزرگ به نام "امشاسپندان" دارد که يعني مقدسان جاويدان و اين شش امشاسپند با "سپندمينو" تشکيل (هفت سپند) مي دهند.

علت اين که هفت سين به راستي هفت سين است ، اشاره به هفت "امشاسپند" است و چون کلمه "سپند" با سين شروع مي شده ، روي اين اصل به علامت آن هفت مقدس جاوداني ، چيزهائي در نظر گرفته شده که هم با حرف سين شروع شده باشند و هم مورد استفاده مثبت بشر واقع شوند.

عدد هفت در قديم : مردم بابل عدد هفت را مقدس مي شمردند ، طبقات آسمان و زمين و سيارات هفت بوده است ، ايام هفته هفت روز است.

هفت از نظر مذاهب: به عقيده هنديها در آئين برهما انسان هفت بار مي ميرد . عروس و داماد بايد هفت قدم به اتفاق هم بردارند. هفت قدم جلو رفته و قسم مي خورند ، در آئين زرتشت هفت فرشته مقرب وجود دارد. در تورات مذکور است که هفت نر و ماده را با خود برگير تا نسلي بر جهان بماند.

هفت در آئين مسيح : هفت معجزه ، از 33 معجزه را مسيح در انجيل ذکر کرده است ، در انجيل از هفت روح پليد صحبت شده است ، به نظر فرقه کاتوليک ، هفت نوع شادي و هفت غسل تعميد وجود دارد.

هفت در اسلام: آسمان هفت طبقه دارد . فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را ديد که گفتند هفت سال خشکسالي و هفت سال فراواني مي شود. جهنم هفت طبقه دارد . گناهان اصلي هفت عدد است . پيش از اسلام در بين اعراب ، هفت بار طواف دور کعبه مرسوم بوده و در سنت اسلامي نيز چنين است . هفت نفر قاري قرآن معروف بودند ، هفت بار شستن اشياء ناپاک و قرار گرفتن هفت عضو بدن هنگام نماز نيز مذکور است .

هفت در تصوف : هفت وادي سلوک در تصوف معروف است 1) طلب ، 2)عشق ، 3)معرفت ، 4) استغنا ، 5)توحيد ، 6) حيرت ، 7)فنا ، مولوي مي گويد:

هفت شهر عشق را عطار گشت .........................ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم

هفت در تاريخ : همراهان داريوش با خود او هفت نفر بودند، در نقش رستم در بالاي آرامگاه داريوش ، هفت نقش ملاحظه مي شود . جنگهاي هفت ساله در زمان لوئي 11 واقع شد. اژدهاي هفت سر معروف است . هفت پسر گشتاسب به هفت راهزن تبديل شدند و هفت خوان رستم و اسفنديار معروف است.

معابد هفت طبقه: در بابل و آشور هر معبدي هفت طبقه داشت و هر طبقه به نام يکي از سيارات و هفت رنگ بود (سرخ ، سيمين، سفيد، سياه، ارغواني، آبي و سبز). حصار اکباتان هفت ديوار داشت و آرامگاه کورش هفت پله دارد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 1:17 AM  توسط اشکان | 

 عزيزم اينارو فقط برای تو نوشتم ... عمومي

ای دلیل زندگیم این شعر بهت تقدیم میکنم

در امتداد لحظه هام 

تنها تو هستی روبروم

آرامش قلب منی

ای منتهای آرزو

ای همیشه مهربون

توی زندگیم بمون

دلم و تنها نزار

من و از خودت نرون

با تو دارم به خدا 

آرزوی زندگی

عاشق روی توام 

در کمال بندگی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 1:16 AM  توسط اشکان | 

حافظ به روایت شیر فرهاد!

-

ناگهان پـــــرده بر انداخته ای ، یعنی چه؟

مست از خانه برون تاخته ای ، یعنی چه؟

"حافظ"

ناگهان پـــــرده بر انداخته...." ای ، یعنی چه؟"(!)

مست از خانه برون تاخته..." ای ، یعنی چه؟"(!)

عشق شون پت ، وَزده چنبـــــــره بر زندگيـم

سهم دل ، خشکه نپرداخته!..."اي يعني چه؟!"

اي کَيانـــــــــوش که با مـــــا وَزده شطرنجي

شـده چُلمنگ و فقط باخته!..."اي يعني چه؟!"

نَوَديدي کــــه "سحـــــــرناز" به روي "ليلــون"

باز هم خنجـــــر خود آخته؟!..."اي يعني چه؟!"

وا وَکن چشم و وَبين گرد نخــود چي فوکولَه!

کــار ِ اي "دو برره" ساخته!..."اي يعني چه؟!"

"بوالفضول الشعـــرا" حافظ طنز است و "بگور"

پيش او لُنـــگ وَ يَنــــداخته!..."اي يعني چه؟!"

**

هر که پنداشت تــو تعريف ز طنـــــزت فوکولي!

فعل معکــــوس تو نشناخته!..."اي يعني چه؟!"

*******************************

(طنزی که هم اینک به دستمان رسید...!)

دوبیتی های برره ای...این بار از خودمان(!)...

زنخدون تــو چال اسکندرون بید!

دل مو کلّـه پا گشته در اون بید!

دو من گرد نخـودمصرف وَِکردم

فراق شون پتت نئشه پرون بید!

***

ز عشقولی منـــو ویلون وَکردی!

ز غم عیـــــن نی قلیون وَکردی!

همه وزن دوبیتی هامو، چُلمنگ!

"مفا لیلـون مفا لیلـون" وَکردی(!)


بوالفضول الشعرا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 1:13 AM  توسط اشکان | 
حاج آقا : خودتونو كامل معرفي كنين ...
- شوهر : كاظم ! برو بچز بهم ميگن كاظم لب شتري ! ديلپم ردي ! ?? ساله !
- زن : نازيلا ! ليسانس هنرهاي تجسمي از دانشكده سيكتيروارد فرانسه ! ?? ساله !
- حاج آقا : چه جوري با هم آشنا شديد ؟
- شوهر : عرضم به حضور ان ورت حاجي ! ايشون مارو پسند كردن ! مام ديديم بد گوشـــــــتيه
گرفتيمش !!!
- زن : حاج آقا ميبينين چه بي چشمو روئه ! حاج آقا تازه سابقه دارم هست !
- شوهر : حاجي چرت ميگه ! من فقط دو سال اوفتادم زندان اونم با بي گناهيه كامل !
- حاج آقا : جرمت چي بود ؟
- شوهر : حاجي جرم كه نمشه بهش گفت ! داش اوچيكم حرف گوش نميكرد ...
مختوم النسلش كردم !
- زن : حاج آقا ميبينين چقد بي احساسه !
- حاج آقا : خواهر من شما به چه دليلي تقاضايه طلاق كردين ؟
- زن : حاج آقا ما الان درست ? ساله كه ازدواج كرديم ولي اين آقا اصلا عوض نشده !
- شوهر : دهه ! بابا بكش بيرون ! حاجي بده اصالتمو از دست ندادم ؟
- حاج آقا : خواهر من شما فقط به خاطر اينكه ايشون عوض نشده ميخواين طلاق بگــــــــيرين؟
- زن : حاج آقا اولش فكر ميكردم درست ميشه ! گفتم آدمش ميكنم ! مدرنش ميكنم !
حـاج آقا اين شوهر من نميفهمه تمدن چيه ! نميدونه مدرنيسم چيه!
- شوهر : بابا نموده مارو ! را به را گير ميده ! اين كارو بكن ! اين كارو نكن ! اين لباسو بپـــوش !!
اونو نپوش ! حاجي طاقت مام حدي داره !
- زن : حاج آقا به خدا منم تو فاميل آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شيك ترين لباسارو بپـوشه!
- شوهر : حاجي ميخوايم بريم خونه اون باباي قالپاقش !!! گير ميده ميگه بايد كروات بزني !
به مولا آدم با كروات يبوست ميگره ! نفسمون ميات بالا ولي پايين رفتنش با شابدوالعظيـــمه !
حاجي ما از بچگي عادت داشتيم دو سه تا تكمه مون وا باشه !! بابا پشم سينه و اين صـوبتا !
- حاج آقا : خواهر من حق با ايشونه !
- زن: حاج آقا بهش ميگم تو خونه زيرشلواري نپوش ! يكي مياد زشته ! حد اقل شلوارك بپوش!
- شوهر : حاجي من اصن بدون زيرشلواري خوابم نمبره ! بابا چارديواري اختياري !
راستش اينجا جاش نيست ولي باباي خدا بيامرزم ميگفت :
- حاج آقا : خدا بيامرزتش !
- شوهر : خدا رفتگان شمارم بيامرزه ! ميگفت : سعي كن تو زندگيت دو تا چيز و ترك نكــني !!
يكي سيغار ! يكي زيرشلواري !
حاجي جونم برات بگه كه گير داده خفن كه سيغار نكش ! رفته برام پيپ خريته !
آخه خداييـــش اين سوسول بازيا به ما ميات ؟!!
- زن : حاج آقا شما نميدونين من چقدر سعي كردم حرف زدن اينو درست كنم ! نشد كه نشد !
- شوهر : حاجي رفته واسه من معلم خصوصي گرفته ! فارسي را درست صوبت كنيم !
ديــــگه روم نميشه جولو بچه محلا سرمو بلند كنم !
حاجي خسته مونده از سر كار ميام خونه به جاي چايي واسه من كافي شاپ مياره !
درســته آخه ؟! حاجي از وقتي گرفتمش ?? كيلو كم كردم ! از بس كه از اين غذا تيتــيشـيا داده
به خورده ما !!! لازانتيا و بيف استراگانورف و اسپاقرتي و از اين كس و شعرا !
حاجي هركي يه سليقه اي داره ! خب منم عاشق آب سيرابي با كيك تيتاپم !!!
- زن : حاج آقا يه روز نميشه دعوا راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وصيغه آزادش كرديم ...
- شوهر : آره ! رو زنم تعصب دارم ! كسي نيگا چپ بهش بكنه ! خشتكشو پاپيون ميكنـــــم !!!
-حاج آقا : خب شما كه اينهمه با هم اختلاف فرهنگي و اقتصادي داشتين چرا با هــــــــم ازدواج
كردين ؟؟!!
- زن : عاشقش بودم ! ديوونش بودم ! هنوزم هستم ....
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 1:12 AM  توسط اشکان | 

چقدر ساختگی بود شعار من و تو

                                                        خاک عالم به سر قول و قرار من و تو

هیچ معلوم نشد از چه نژادی هستند

                                                        تف به روی دل بی ایل و تبار من و تو

گریه کن ابرک معصوم ، زمینگیر شدیم !

                                                        آسمان نیز نشد آیینه دار من و تو

لحظه هایی که به هم رد و بدل می کردیم

                                                        آخرش نیز نخوردند به کار من و تو

چقدر زود بریدی و به من بد کردی

                                                        دستخوش ! همسفر ! این بود قرار من و تو ؟

باغ ما مزرعه ی هرزه ترین زمزمه بود

                                                        مفتکی هم نمی ارزید بهار من و تو

آخرین بیت ببین ! قافیه را باخته ام

                                                        هر چه نفرین غرل هست نثار من و تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 1:33 AM  توسط اشکان | 

جونم واستون بگه كه حضرت سقراط در زمان جواني يك غلطي كرد و اون موقع كه دانشجوي رشته فلسفه دانشگاه آپولون بود عاشق ”گزانتيپ“ يكي از دختران همكلاسيش گرديد و هنوز چند ماهي از اين آشنايي ميمون نگذشته بود كه ازدواج مابين سقراط و گزانتيپ به خوشي و ميمنت صورت گرفت اما چشتون روز بد نبينه از شانس ترشيده سقراط، گزانتيپ يكي از اون زنهاي ناتوي هزار چهره بد خلق و نامهربان از آب در آمده و چنان بلايي بر سر سقراط حكيم در آورد كه مرغان آسمان آتن هفت شب و هفت روز به خاطر سياه بختي سقراط جوان اشك ريخته و حلوا پخش مي كردند!

به هر حال حضرت سقراط حدود پنجاه سالي با گزانتيپ خاتون سر كرده و به اميد اينكه گذشت زمان و بچه دار شدن در روحيه و رفتار سگي وي اثر مثبت بجاي گذارد، دندان بر روي جگر گذاشته و لام تا كام صداي اعتراضش بلند نمي شد. اما هر چه سقراط نجابت به خرج مي داد، گرانتيپ رويش بيشتر شده و هر روز بيش از ديروز حال سقراط را گرفته و به نحوي از انحا شكنجه روحي و روانيش مي داد، متاسفانه يا خوشبختانه هم حضرت استاد سقراط، كاتوليك متعصب تشريف داشته و بدين ترتيب نه مي توانستند تجديد فراش نموده و نه قادر بودند كه عليا مخدره گزانتيپ را طلاق داده و براي هميشه از شر ايشان رها شوند تا اينكه در روزي از روزهاي بهاري كه جناب استاد در سر كلاس درس منطق مشغول تدريس به شاگردان خويش بودند چشمان تيز بينشان به چهره فتان يكي از دانشجويان ترم اولي افتاد و حالا عاشق نشو كي بشو! به قول معروف: عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند!! جالب آنكه دختري كه قلب استاد را ربوده و به تسخير در آورده بود كسي نبود جز ژوليت معشوقه رومئو!!!

سقراط كه بدجوري خاطر خواه ژوليت شده بود به هر كاري كه از يك پيرمرد هفتاد ساله آن هم استاد دانشگاه بعيد بود دست مي زد تا بلكه نظر ژوليت را به خود جلب نموده و بعله ديگه... يك روز كت و شلوار مخمل پسته اي مي پوشيد با جليقه جير، روز ديگر اوركت پلنگي به تن مي كرد با كفشهاي پاشنه قيصري، روز بعد ادوكلن «وان من شو» مي زد و سرش را با روغن نارگيل «چارلي» چرب مي كرد، روز بعدترش هم كت تك قرمز جيگري بر تن كرده و عينك آفتابي «رِيبن» زده و پشت ماشين اپل كورساي زرشكي اش جلوي درب دانشگاه « تيك آف» مي زد، روزهاي ديگه اش هم كه سيگار برگ «كاپيتان بلك» بر لب و كلاه كابويي بر سر بر روي موتور هوندا تك چرخ مي زد و آواز هندي «مرا ببوس» را چهچهه مي زد! ولي تموم اين كارها بجز اينكه مقام و مرتبت اجتماعي جناب سقراط را تنزل داده و ايشان را نزد اهالي آتن سرافكنده و رو سياه بگرداند اثر ديگري نداشت كه نداشت چرا كه ژوليت اصلاً و ابداً نه تنها روي خوش به سقراط نشان نداده بلكه يك بار هم كه جناب سقراط اون رو دعوت به پيتزا در رستوران «ببرهاي گرسنه» واقع در «شهرك شرق» نمود با افاده و ناز و كرشمه گوشه چشمي نازك كرده و خطاب به استاد گفتش كه: ايش، واه واه، خجالت هم خوب چيزيه! مرتيكه كچل با يك زن و سه تا بچه و هفتاد سال سن تازه فيلش ياد هندوستان كرده و افتاده توي خط دختر بازي!! تو كه الان يك پات لب گوره به جاي اين كارها بايد بري دنبال نماز و روزه تا بلكه يك كمي از گناهات بخشيده بشه، نه اينكه بيفتي دنبال دختر مردم كه همسن و سال دختر خودت مي مونه!!! به هر حال اين درست كه سقراط خاطر خواه و عاشق ژوليت شده بود منتهي چون سنشون اصلاً بهم نمي خورد و از طرفي هم سقراط كچل تمام عياري بود و عينهو «يول برينر» و «زينال بندري» سرش را تيغ ژيلت مي انداخت و باز هم از شانس بد سقراط، اون موقع هنوز كاشت مو و هرپيس و كلاه گيس مد نشده بود به همين خاطر ژوليت خوشگله روز بروز نسبت به ابراز عشق سقراط منزجرتر شده و به رومئو علاقمندتر مي گشت! آخر الامرهم سقراط كه از دزديده شدن قلب ژوليت توسط رومئو بد جوري آزرده خاطر نااميد شده بود براي ژوليت پيغام فرستاد كه: اي يار بي وفا! اي شاگرد تنبل درس عشق و عاشقي! اي گل سر سبد استان روم شرقي و غربي! سَنه قوربان اولوم! بابا اي ولله دمت گرم! وُلك، دختر آتني كه اين قدر نامرد نمي شه!!! ما چي چيمون از اون پسره لاغر مردني رومئو كمتر بود كه دلت را به اون دادي و قلوه ات را به ما حواله كردي! آخه اون بچه رپ زير ابرو برداشته ژل به سر گرفته كه ديپلم نظام قديمش را هم به زور پارتي بازي از دست عمو افلاطون گرفت كجاش به ما سره كه تو ما را ول كردي و چسبيده اي به او! تازه اگه اون مدل موهاش تيفوسي و تن تنيه، من مدل موهام كله پوستيه كه هم مدل جديدتريه و هم ابهت و قدر منزلت آدم رو نزد برادران نئونازي بالاتر مي بره! مثلاً من سقراطم و هفت هشت تا مدرك پزشكي و مهندسي فاضلاب و فيزيك اتمي و شيمي محض و رياضيات كاربردي از دانشگاههاي معتبر سرتاسر دنيا اعم از نيوجرسي، سوربن، شيكاگو و همين دانشگاه آزاد خودمون واحد آتن مشرق براي خودم دست و پا كرده ام، پول ندارم كه دارم، شهرت و مقام و موقعيت ندارم كه دارم، خوش تيپ و هاي كلاس و استاد دانشگاه نيستم كه هستم، موبايل و پاترول و ويلاي شمال در نمك آبرود و رامسر ندارم كه دارم، هر سال شيش هفت بار بلاد خارجه از ايران و روم و مغولستان گرفته تا ونزوئلا و شاخ آفريقا و هلند و اسپانيا سفر نمي كنم كه مي كنم، ده پونزده تا برج و آپارتمان دوبلكس و باغ و خونه درندشت با كليه امكانات رفاهي اعم از سونا، جكوزي، استخر و آسانسور توي نياوران و شهرك غرب و فرمانيه ندارم كه دارم، اون موقع تو دختره مانتو كوتاه پوشيده رژلب ماليده به ما مي گي بريم كنار بوي اخ مي ديم و به رومئو علاف و بيكار و دختر باز پشت كنكوري كه حتي هنوز پول تو جيبيش را از مامان و باباش مي گيره و سابقه خلاف و چاقو كشي و حشيش كشي و فرار از خدمت سربازي را هم يدك مي كشه مي گي عزيز دلم؟ واي به حالت ژوليت اگه به عشق خالصانه و بي شيله پيله من پاسخ مثبت دادي كه هيچ و گرنه همين فردا پس فردا علاوه بر اينكه نمره پايان ترمت در درس فلسفه و تاريخ و منطق را صفر ميدهم، مي روم نزد مسئولان حراست دانشگاه و پرونده گودباي پارتي رفتن هاي و بد حجابي ها و آرايش هاي غليظ و اتوزني ها و سوار ماشين پسرهاي غريبه شدن و رابطه نامشروع با رومئو لات آسمان جل بي خانواده داشتن و پاي تلفن هاي عمومي كشيك دادنهايت را افشا مي كنم تا براي هميشه از دانشگاه و ادامه تحصيل اخراجت كرده و بفهمي كه يك من ماست چند من كره مي دهد؟!

خلاصه سرتان را درد نياورم. پس از اين كه اين پيغام و پسغام سقراط رسيد به دست ژوليت، اون هم نامردي نكرده و يك راست رفت پيش رومئو و ماجرا را از سير تا پياز برايش تعريف كرده و يك كمي هم بالاش گذاشت و شرط ازدواج با رومئو را كنده شدن كلك سقراط بيان نمود! رومئو رگ گردني هم كه تازگي ها فيلم قيصر و اعتراض مسعود كيميايي را توي سينما شهر فرنگ نگاه كرده بود، كفشهايش را عينهو بهروز وثوقي وركشيده و به افتخار عشق وفادارش ژوليت يك پياله سركشيده و چاقوي ضامندارش را برداشت و رفت جلوي دانشگاه ادبيات و علوم انساني آتن وحالا نعره نكش كي بكش! علي ايحال بعد از آبروريزي مذكور و چاقو خوردن سقراط از رومئو و قشقرق وحشتناكي كه زن نانجيب سقراط به پا كرد حضرت استاد اجل به اين نتيجه رسيد كه ديگر نه برايش نزد مردم آبرويي مانده و نه عزت و حيا و شرفي! به قول معروف هر چه محبوبيت و معروفيت كه طي پنجاه سال عبادت و تعليم و تعلم و تدريش و شب زنده داري و زجر كشيدن ها و دود چراغ خوردن ها نزد اهالي آتن بدست آورده بود بر اثر لحظه اي غفلت و گرفتار شدن در دام ابليس عشق نابهنگام و نابهنجار دود شد و رفت هوا !!! به همين خاطر سقراط معظم در يكي از شبهاي سرد زمستاني تصميم گرفت كه براي رهايي از ننگ و رنگ كثيفي كه دامانش را لكه دار نموده بود، خودش رو خودكشي كنه و بدين ترتيب نه تنها براي هميشه از دست آن زن عجوزه هفت خطش راحت شده، بلكه داغ عشق ژوليت را نيز با مرگ خويش به فراموشي ابدي بسپارد! اما از يك طرف هم اون موقعها تنها راه خودكشي و انتحار يا طناب دار بود يا مدل پسر عموهاي «اوشين تاناكورا» هاراگيري با شمشير و نيزه و چاقو! خوب سقراط حكيم هم با خودش حساب كرد كه حالا بايد بگيريم بميريم چرا اين طوري با زجر و درد بميريم، هم بخواهيم به ديدار عزرائيل نايل شده و هم اينكه سلولهاي نحيف و عزيز بدنمون رو با دستهاي خودمون اره اره كنيم، اين كه نشد كار؟ ناسلامتي سقراطي گفتن، حكيمي گفتن، فيلسوفي گفتن!! بنده خدا، سقراط هر چي دنبال يك راه صيف تر و سالمتر و بدون درد و زجر گشت و جستجو كرد هيچ چيزي دستگيرش نشد كه نشد، از بدشانسي سقراط خان اون ايام هم هنوز قرصهاي آرامبخش مثل ديازپام و اگزازپام اختراع نشده بود كه با خوردن چند تا دونه ناقابلش خيلي رمانتيك و احساسي بزنه بند دلش و لباس خواب ابديش رو بپوشه و مثل يك بچه خوب و سر براه بره بخوابه توي رختخوابش و خواب اون دنيا رو ببينه؟! اينه ديگه وقتي مي گن علم چيز خوبيه بازم شماها بگين نه ثروت خوبه؟! علي ايحال سقراط با جمع بندي مسايل فوق و تفكرات و تدبرات خاص فيلسوفي بدين نتيجه رسيد كه اگر هم بخواد از دست زنش، گزانتيپ خاتون خلاصي يافته و هم اينكه آبرو وعزت واقتدارش لكه دار نشده و برو بچه هاي نازي آباد و درخونگاه و قلعه مرغي فلورانس برايش متلك و لغز و ضرب المثل درست نكنند كه: سقراط دستش به ژوليت نمي رسيد مي گفت كه پيف پيف بو پيف پاف « ال جي» مي ده!

فلذا تصميم گرفت كه با تقليد از فرمول مرگ امير كبير به زندگي خودش خاتمه داده به گونه ايكه، نه سيخ بسوزد نه كباب!!! البته به عنوان تبصره و تذكر خدمتتان عرض نمايم كه عده اي از دوستان گرمابه و قهوه خانه نزد سقراط آمده و متاسفانه يا خوشبختانه او را از نوع مرگ امير كبير نيز ترسانيدند چرا كه اولاً امير كبير يك ناصر الدين شاه نامردي داشت كه حكم قتلش را صادر كند و سقراط اين طور شاه سبيلوي بي چشم و رويي كه حكم قتل دامادشان را به آساني آب خوردن امضاء كند در اختيار نداشت. ثانياً امير كبير رگش را در حمام فين كاشان زدند و سقراط محل اقامتش هتل هايت اتن بود و اگر هم مي خواست كه اين گونه قرباني و فدايي راه عشق قلمداد گردد ناچار بود كه حمام فين كاشان را از روي نقشه جغرافيا پيدا كرده و رخت سفر به انجا ببندد كه آن هم ميسر و ميسور نبود چرا كه هتل هايت آتن كجا و حمام فين كاشان كجا؟ تازه اون روزها كه هنوز هواپيما و قطار و اتوبوس اختراع نشده بود پس بايستي حضرت استاد با خر و الاغ و يابو راه سفر در پيش گرفته كه آن هم از توان آن پيرمرد حكيم زندگي سير شده خارج بود و معلوم نبود كه تا چند سال ديگر بايستي در راه باشد آنهم به شرط آنكه دزدها و سرگردنه گيرها راه را بر او مسدود نكرده و از سرش تاج گل عروس درست نمي كردند؟! از همه مهمتر اينكه مرگ امير كبير كه با بريدن رگهايش به انجام رسيد مرگي خونين و تا حدودي خشونت انگيز و خشن مآبانه به نظر مي رسيد و سقراط هم هيچ دلش نمي خواست كه اين چنين به ناحق نخونش به زمين ريخته و در نهايت از فردا پس فردا اب زنش هم به عنوان تنها يادگار آن مرحوم به قتل رسيده هر روز مصاحبه شده و فيلم و عكس گرفته شود و ايشان توي گور با سوسكها ومورچه ها و موشها نبرد نابرابر داشته باشند و خانم خانمها هم توي بي بي سي وان ابي سي و رويتر و آسوشيتدپرس، قهوه تلخ فرانسوي نوش جان كرده و به ريش سقراط و باباي سقراط بخندد؟! تازه از كجا معلوم ك فردا پس فردا همين خانم سقراط كه شهرتي به هم زده و معروفيتي كسب مي نمود كارش بالا گرفته و كارگردانهاي بيكار سينما كه از زور گرسنگي و بي پولي توي جيبهاشون،‌شپش ها فوتبال دستي بازي مي كنند به او پيشنهاد بازي در سري فيلمهاي دنباله دار «سقراط يك و سقراط دو و سقراط سه و سقراط تا بينهايت» را ندهند!؟ از همه بدتر اصلاً شايد يكي از همون خارجكي هاي بي چشم و رو براي اينكه معروفتر شده و دلارها و يوروهاي بيشتري به جيب زده بيايد و از زن بيوه اش خواستگاري كند درست مثل ماجراي «كندي» رئيس جمهور آمريكا كه تا ترور شد زودتر از همه «اناسيس» لامصب اومد و زنش «ژاكلين» را خواستگاري كرد و بعدش هم كه ديگه خوب مي دونين! ماه عسل خانم كندي و آقاي اناسيس توي جزاير هاوايي داشتند موج سواري مي كردن و به ترانه I LOVE YOU گوش مي دادن و جناب كندي هم كه زير خروارها خاك مشغول حساب پس دادن و بازجويي و سين سوال و جيم جواب نكير و منكر بود و الخ!

به هر تقدير پس از مشورت هاي بسيار جمع آوري عقايد و نظرات گوناگون و متنوع جناب سقراط تصميم گرفتند كه با رفتن به نزد جادوگري معروف از اهالي شهر آتن به نام «گل اندام باجي»، سمي مهلك اما فوق العاده خوشمزه ومقوي گرفته شده از نيشكر خالص «سواحل خليج خوكهاي كوباي كنوني» به نام «شوكران» قال قضيه را كنده و با اجير كردن چند تن از دوستان و رفقا و شفقا و شايعه و هوچي گري راه انداختن مبني بر اينكه حضرت سقراط به خاطر اين حقيقت لامكذوب كه «آسمان آبي بوده و خون هم سرخ و پرسپوليس زلزله قرمز مي پوشد و استقلال جغجغه آبي»،‌در يكي از صبحهاي دل انگيز برفي سال نمي دونم چند قبل از ميلاد دايناسور و بعد از ميلاد اژدها، با خوردن شوكران به زندگي پر فضيلت و با عظمت خويش خاتمه داده و اين راه عظيم و پر از راز و رمز حقيقت جويي و حقيقت خواهي را به ساير اسلاف و نوابغ و نوادر ديگر سپرده و والسلام نامه تمام !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 1:32 AM  توسط اشکان | 

1- غضنفر وايستاده بود كنار خيابون و به يك دژبان ارتش نگاه مي‏كرد. بهش گفت: ببخشيد! شما سرهنگ هستي؟ دژبان گفت: نه. غضنفر رفت و ده دقيقه به مرد خيره شد و اومد و دوباره پرسيد: شما مطمئني كه سرهنگ نيستي؟ دژبان گفت: نه، سرهنگ نيستم. اين ماجرا چندبار تكرار شد، بالاخره دژبان خسته شد و در مقابل سوأل غضنفر كه پرسيده بود شما سرهنگ هستي؟ گفت: آره داداش! من سرهنگ هستم. غضنفر گفت: پس چرا لباس دژبان‏ها رو پوشيدي؟ مي‏دوني جرمه؟

2-غضنفر ميخواسته زيردريايي آمريكاييا تو خليج فارس رو غرق كنه، در ميزنه فرار ميكنه!

3- غضنفر تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر نجات ميپره بيرون، غضنفر ميگه: بچه ها در رين صاحابش اومد!

4- به غضنفر گفتند اگر آمريكا حمله كرد چه كار ميكنى؟ گفت: زنگ ميزنم 110

5- يکی  تو مانور شركت ميكنه، 10 سال اسير ميشه!!!

6-دهاتيه رو ميفرستن جبهه، بعد شيش هفت ماه برميگرده، در ميزنه، داداش كوچيكش با يك تپه ريش درو وا ميكنه! دهاتيه هول ميكنه، ميگه: چي شده!؟ ننه مرده.. بوا مرده؟! داداشش هيچي نميگه، فقط يك نگاهِ معني داري بهش ميندازه و ميره تو. دهاتيه ميره تو ميبينه داداش بزرگش هم تا زير گردن ريش گذاشته! بدبخت پاك شلوارشو خيس ميكنه، ميگه: اصغرجون، تورو خدا بگو چي شده؟! كي مرده؟!  داش اصغر هم يك نگاه به دهاتيه ميكنه و از اتاق ميره بيرون. دهاتيه بدبخت سراسيمه ميره تو اتاق باباش، ميبينه ريش باباش رسيده تا دم نافش! دهاتيه دو دستي ميزنه تو سرش، ميگه: بوا... بگو آخه چه بلايي سرمون اومده؟ ننه مرده؟!  باباش ميگه: اي كاش ننت مرده بي... كاش بوات مرده بي... پسر آخه اين ريش تراشو چرا بردي؟!

 

7- تومحل غضنفر اينا حكومت نظامي بوده، يارو سروانه به سربازش ميگه كه تو اينجا كشيك بده، از هفت شب به بعد هركيو تو خيابون ديدي در جا بزنش. حرفش كه تموم ميشه، تا مياد بره سوار ماشينش شه، ميبينه صداي گلوله اومد. برميگرده ميبينه سربازه زده يك بدبختي رو كشته! داد ميزنه: احمق! الان كه تازه ساعت پنج بعد از ظهره!
سربازه ميگه:قربان اين يك آدرسي پرسيد كه عمراٌ تا ساعت نه شب هم پيداش نميكرد!!!

 

8- غضنفر پسرشو ميگذاره دانشكده افسري، رفيقاش بهش ميگن: بابا اينكه درسش خوب بود، ميگذاشتي دكتري، مهندسي چيزي ميشد، غضنفر ميگه: آخه ميخوام وقتي درسش تموم شد باهم كلانتري باز كنيم!!

 

 

9- غضنفر زنش گم شده بوده، ميره به كلانتري اطلاع ميده. افسره نگهبان ازش مي‌پرسه: خوب مشخصات خانمتون چيه؟ تركه ميگه: يعني چي؟ مشخصات چيه؟! افسره بهش ميگه: ببين، مثلا خانوم من قدش بلنده، موهاش بوره، چشماش آبيه روشنه. غضنفر ميگه: خوبه همينو بدين

 

 10- يه روز حاج آقا رو بردند براي بازديد از مناطق بمباران شده و يك مدرسه كه در اثر بمباران به خرابه تبديل شده بود بهش نشون دادن. حاج آقا اونجا رو كه ديد، گفت: باز هم خدا رو شكر كه خورده توي خرابه.

 

11- غضنفر ده هزار تومن تو جيبش بوده مي‌خواسته بره عرق بگيره. تو راه نيرو انتظامي رو ميبينه، پولا روپرت ميكنه تو جوب!

 

12- غضنفر سر مرز يه عراقيه رو اسير ميگيره. همينجور كه داشته ميبردتش، يه دفعه يه خمپاره ميخوره بغلشون دست عراقيه كنده ميشه. عراقيه ميگه: بگذار من اين دستمو بندازم تو كشور خودم. غضنفر دلش ميسوزه، ميگه باشه. يكم ديگه ميرن، دوباره يه خمپاره ميخوره اون يكي دست عراقيه هم كنده ميشه. باز عراقيه ميگه بگذار من اين دستم رو هم بندازم تو وطن خودم، غضنفر هم ميگه باشه. بعد يه تركش ديگه ميخوره پاي عراقيه هم كنده ميشه، ورش ميداره ميندازه اونور مرز. يه دفعه تركه تفنگ رو ميذاره روشقيقه يارو ميگه: هوي! فكر نكن من نميفهمم، كم كم داري فرار ميكنيها!

 

 

غضنفر بچش بعد از عید فطر به دنیا میاد، اسمشو میذاره پسفطرت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 1:17 AM  توسط اشکان | 

1- يه نفر زنگ ميزنه ۱۱۰ ميگه: آقا کمک،توروخدا کمک.
_چی شده خانم، چه اتفاقی واستون افتاده؟
_آقا يه گربه اومده خونمون.
_خوب گربه که ترس نداره خانوم.
_آخه من طوطيم!!

 

2- يك روز بچه كانگرو گم ميشه. ميره 110 ميگه باز جيب منو زدن

3- تو شهر غضنفر اینا داشت راز بقا نشون می داد. 2 تا کره خره میریزن یه شیر رو می کشن یهو برنامه قطع می شه و این آهنگ پخش می شه:ورزشکاران دلاوران نام آوران!!!!!!

4- يه روز يه قورباغه قرص اكس ميخوره ، كرال ميره!
5- كرم ابريشم قرص ايكس مي خوره پليور مي دوزه
6- جوجه قرص ايكس مي خوره، راه که میره داد می زنه: جیکس! جیکس! جیکس!!
7- مرغه قرص ايكس مي خوره اسرائيليها ميگيرنش. دلیلش رو می پرسند میگن: این مرغه راه که میرفته میگفته قدس! قدس! قدس!!!(تکراری)
8- خرگوشه ميره تو بانك ميگه آقا هويج دارين؟ كارمند بانك ميگه: نه جانم برو مزاحم نشو. خرگوشه ميره و چند دقيقه بعد برمي‌گرده و دوباره سوالشو تكرار مي‌كنه. كارمند بانك عصباني ميشه و ميگه اگه يه بار ديگه اين سوالو بپرسي از گوش آويزونت مي‌كنم به ديوار. خرگوشه ميره و فرداش دوباره مياد و ميگه آقا هويج دارين؟ كارمند بانك هم گوش خرگوشه را ميگيره و با ميخ ميكوبه به ديوار. بعد از يه مدت خرگوشه نيگا ميكنه ميبينه عكس چند تا از این رجال سیاسی رو هم کنارش زدند به ديوار. بعد رو به عكسا ميگه: بدبختا شماها ديگه هويج مي‌خواستين چيكار؟
9- موشه وارد داروخانه شد و گفت: آقا مرگ من داريد؟
10- خروسه پول نداشته ازدواج كنه ميره گالينابلانكا مي‌خره!

 

 

حيوانات (2)

 

11- غضنفر ميره شكار خرگوش، صداي هويج در مياره!

12- يه روز يه موشه ميره خونه يه خسيسه لونه مي‌سازه، زخم معده مي گيره!

13- مارمولكه ميره مشهد، ميشه مشمولك! چند وقت بعد بزرگ ميشه، ميشه مشمول... ميبرنش سربازي!

14- سوسكه بد مستی می كنه، ميره كنار دم‌پايي مي‌خوابه! به روایت دیگه مي‌گه: بزن... دبزن... اگه جرات داري بزن...!

 15- يه روز يه مار، اند افسردگي بوده... سرشو انداخته بوده پايين و داشته ميرفته كه يكي بهش ميگه: كجا ميري؟ ميگه: دست رو دلم نزار كه خونه... دارم ميرم خودمو بكشم...! يارو ميگه: چرا؟ مگه چي شده؟ ماره ميگه: داستانش طولانيه.... 5 سال از اين راهي كه ميرفتم سر كار، وقتي به اينجا مي‌رسيدم، توي اون زمين چمن رو كه نگاه مي‌كردم، مي‌ديدم يه مار خوشگل و خوش هيكل، خوابيده توي چمنهاي اونجا و داره آفتاب مي‌گيره. من عاشق اون ماره بودم تا اينكه امروز بعد از 5 سال به خودم جرات دادم و گفتم برم باهاش آشنا شوم. وقتي رفتم جلو و صداش كردم ديدم كه شيلنگه!

16- به خرگوشه ميگن: تو چرا اينقدر هويج مي‌خوري؟ ميگه: هوينجوري...!

17- يه اسب زنگ مي‌زنه سيرك. تلفنچي مي‌گه: بله... بفرماييد.... اسبه مي‌گه: با مدير سيرك كار داشتم. تلفنچي تلفن رو وصل مي‌كنه به مدير سيرك. مدير سيرك ميگه: بفرماييد. اسبه ميگه: من كار ميخوام. مدير سيرك مي‌گه: چي كار بلدي؟ اسبه ميگه: بلدم روي پاهام بلند شوم... دنده عقب برم... از روي مانع بپرم و... مدير سيرك مي‌پره توي حرف اسبه و ميگه: نه بابا... كار درست و حسابي و جديد چي بلدي؟ يه دفعه اسبه شاكي مي‌شه مي‌گه: الاق... دارم حرف مي‌زنم....!؟

18- به يكي مي‌گن: خر عاقلتر است يا گاو؟ مي‌گه: خوب معلومه ديگه گاو! مي‌گن چرا؟ مي‌گه: وقتي گاو مي‌خواد از اينطرف جاده بره اونطرف اول يه نگاه به اينطرف مي‌كنه بعد يه نگاه به اونطرف مي‌كنه بعد از جاده رد مي‌شه. ولي خر... عين گاو سرشو مي‌اندازه پايين و از جاده رد مي‌شه!

19- يه روز يه گاوه ميره كلاس انگليسي بعد كه مياد بيرون ميگه: و و و و و ي ي ي ي ي ي

20 يه ماره روسري ميزاره ميگه من كبرام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 1:15 AM  توسط اشکان | 

يادداشت های ناپلئونی... عمومي

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت .

عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد .

در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛

براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد

و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .

سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .

روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان

ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش

برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد . عقاب پير بهت زده

نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟» همسايه اش پاسخ داد : «

اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما

زميني هستيم. » عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد .

-------------------------------------------------

پسر بچه ای وارد ستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش

آورد. پسر بچه پرسيد: (( يك بستني ميوه اي چند است؟ )) پيشخدمت

پاسخ داد : (( 50 تومان )) . پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع

به شمردن كرد . بعد پرسيد : (( يك بستني ساده چند است ؟ ))

در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي

بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: 35 تومان پسر دوباره سكه

هايش را شمرد و گفت : لطفأ يك بستني ساده پيشخدمت بستني را

آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نيز پس از خوردن بستني

پول را به صندوق پرداخت و رفت وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه

ديد شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، 2 سكه 5 تومانی و 5 سكه

1 تومانی گذاشته شده بود. براي انعام پيشخدمت

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 1:18 AM  توسط اشکان | 

چهار زن ويک راننده ... مطالب جالب

دو ضایعه جانگداز در روزهای گذشته زنان فمینیست جهان را عزادار کرد. مردی که در هنگام عقد هیجان زده شده بود و برای نشان دادن ترکیبی از ارادتش نسبت به خدا و همسرش، به تعداد پیامبران خدا، یعنی 124000 پیامبر سکه بهار آزادی به عنوان مهریه زنش تعیین کرده بود، در هنگام جدا شدن از زنش به دادگاه تعهد کرد که ماهانه یک سکه به وی بپردازد. بدین ترتیب وی باید 10.333 سال هر ماه یک سکه به زن سابقش بدهد. از سوی دیگر در عربستان سعودی چهار زن معلم که در یک روستا ساکن و در محلی دیگر کار می کردند، تصمیم گرفتند هر چهار نفرشان با راننده ای که هر روز آنان را به شهر می برد ازدواج کنند تا هزینه رفت و آمدشان کاهش پیدا کند.
نتیجه گیری اقتصادی: اصولا صرفه جویی برای هر انسانی لازم است.
نتیجه گیری اخلاقی: از یک شوهر برای حمل و نقل باید استفاده کرد.
نتیجه گیری فلسفی: اصولا ازدواج برای کامل شدن زنان و مردان است.
نتیجه گیری ماشینی: باز جای شکرش باقی است که راننده مربوطه راننده تاکسی بود و راننده مینی بوس زنان معلم نبود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 1:16 AM  توسط اشکان | 

پسرها همه مثل هم هستند!

تو را ديدم، براي اولين بار و هيچ حس خاصي نداشتم. هميشه بدم مي‌آمد و مي‌آيد از تمام دخترها و پسرهايي كه تا چشمشان به يك جنس مخالف مي‌افتد عاشق كه چه عرض كنم، فكر مي‌كنند عاشق شدند. و بدم مي‌آيد از آن جمله معروف و كذايي كه تا چشمش افتاد به فلان شخص، يك دل نه صد دل عاشقش شد... تو را ديدم و هيچ حس خاصي نداشتم. تمام عمرم را تا آن روز فكر مي‌كردم من عاقلتر از اين حرفها هستم كه عاشق بشوم يا حتي كسي را دوست بدارم، من يك آدم منطقي هستم كه عقلش بر احساسش غالب است و هيچ حس خاصي نسبت به تو نداشتم. يك عمر بود كه هركسي براي من از عشق و احساس، و از معشوقش يا عاشقش حرف مي‌زد، توي دلم و حتي گاهي وقتها رو در روي خودش مي‌خنديدم و مي‌گفتم چه آدم بيكاري‌، مردم آپولو هوا مي‌كنند اين بنده خدا عاشق شده. اصلاً كدام دختر يا پسري ارزش دوست داشتن دارد؟ من كه فكر مي‌كنم آدم‌ها بيشتر به خاطر نيازي كه به هم دارند همديگر رو دوست دارند نه به خاطر خود طرف بدون هيچ چشمداشتي، و هيچ حس خاصي نسبت به تو نداشتم. با خودم مي‌گفتم پسرها همه مثل هم هستند. اگر روزي يكي از آنها خواست مرا دوست بدارد خب شايد اجازه دادم ولي من حاضر نيستم شروع‌كننده اين دوستي باشم، يعني من، از يك پسر خوشم بيايد؟؟!، آنقدر كه دوستش داشته باشم؟!! عمراً. و تو را مي‌ديدم، تقريباً زياد، و هيچ حس خاصي نداشتم. و آن روز تو را نديدم و نمي‌دانم چرا سوزشي در دلم بود، با آنكه صبحانه خورده بودم. فردا هم تو نبودي و باز من صبحانه خورده بودم ولي سوزشي در دلم بود. چيزي به من گفت: دل‌تنگي! گفتم: دل‌تنگ چه كسي؟ من دليلي براي دل‌تنگي ندارم! گفت: دل‌تنگ او! گفتم: اشتباه مي‌كني. من فقط به ديدن او عادت كرده‌ام، همين. و وقتي پس از 4 روز تو را ديدم، باز نمي‌دانم چرا با آنكه صبحانه نخورده‌بودم دلم نمي‌سوخت و تمام روز دلم يك جوري بود، پر از يك حس خوب. و من هيچ حس خاصي نسبت به تو نداشتم، يا شايد تصورم اين بود كه حس خاصي ندارم. نمي‌دانستم چه اتفاقي افتاده اما دلم مي‌خواست هميشه و همه جا مرتب باشم و رفتارم به جا باشد. دلم مي‌خواست بهتر از آنچه هستم باشم دلم مي‌خواست تمام كارهاي خوب را انجام دهم. نمي‌داني قران خواندن هم برايم لذت ديگري پيدا كرده بود، و نماز خواندن و حتي بوكردن يك گل سرخ. اتفاقي افتاده بود كه دقيقاً نمي‌دانستم چيست؟ هر چه بود اتفاق خوبي بود، چرا كه در من تحولي به سمت تكامل ايجاد كرده‌بود، و من ميخواستم بهتر باشم. و اين بار كه تو رفتي، موقتاً، با آن كه مي‌دانستم به زودي برمي‌گردي، اما دلتنگ بودم و مي‌دانستم كه دلتنگم. دلتنگ تو و حضورت و آرامشي كه داشتي و دلتنگ خصلتهاي خوبت و حتي دلتنگ خنده‌هايت. و اين بار من حس خاصي نسبت به تو داشتم... آري حس دوست داشتن. من تو را دوست داشتم... و از روزي كه اين حس را شناخته‌ام آرامشي ندارم. و حالا دلم مي‌خواهد باشي با تمام آن كه آرامشم را گرفته‌اي و من مدام به تو مي‌انديشم، و به تكامل و به خدا و به همة چيزهاي خوب... بدون هيچ چشمداشتي

!
راستي مي‌داني چندي است كه به درددلهاي عاشقانه آدمها گوش مي‌كنم ولي ديگر نه مي‌خندم و نه به آپولو اهميت مي‌دهم!!! چندي است گويا عاشق شده‌ام...
«من دريافته ام که دوست داشته شدن هيچ و اما دوست داشتن همه چيز است و بيش از آن بر اين باورم که آنچه هستي ما را پر معني و شادمانه مي سازد، چيزي جز احساسات و عاطفه ما نيست ... . پس آن کس نيکبخت است که بتواند عشق بورزد.»

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 1:12 AM  توسط اشکان | 

کمی بخند!!! ... طنز

چند وقتی میشه که مطلب طنز تو وبلاگ ننوشتم،نه این که مطلب طنز ندارم .حس طنز نویسی نداشتم ولی حالا یه خورده بهترم.

این دو تا مطلبو به همه شما عزیزان تقدیم میکنم.

کارل پسر بچه ده ساله اتریشی به پدرش گفت :این روزها من به کلی گیج شده ام چون حرف هایی می شنوم که اصلا از معنیشون سر در نمی آورم 

کاپیتالیسم ، حکومت ، کارگران خارجی ، آتیه مملکت ، ...

پدر گفت : هیچ نگران نباش من با مثال برایت توضیح خواهم داد .

مثلا : من که پول به خانه می آورم ، کاپیتالیسم هستم . مادرت که در خانه همه کاره است ، حکومت است . کلفت یوگوسلاومان مثلا طبقه کارگر خارجی است و برادر ۱ ساله ات هم آینده مان است . حالا روشن شدی ؟

کارل گفت : نه !

پدر گفت :قبل از خواب خوب درباره اش فکر کن حتما میفهمی !

کارل قبل از خواب هم هرچه فکر کرد عقلش به جایی قد نداد و پریشان به خواب رفت . نیمه شب باز بیدار شد و دید می ترسد . ناچار به اتاق خواب والدینش پناه برد اما دید پدرش نیست و مادرش هم در حال خر و پف است . به طرف اتاق کلفتشان رفت و صداهایی از آنجا شنید ، از سوراخ کلید که نگاه کرد دید پدر با کلفت مشغول است . درمانده رفت که پیش برادر کوچکش بخوابد اما دید که بوی گند وحشتناکی از او می آید ...

صبح سر صبحانه کارل به پدرش گفت : معنی مثال تو رو خیلی خوب درک کردم:

وقتی که کاپیتالیسم به طبقه کارگر خارجی فشار میاره ، حکومت در خوابه و آیندمون ریده میشه !

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/25ساعت 2:15 AM  توسط اشکان | 

يه آقا پسري كه تازه نامزد كرده بود مي خواست براي تولد نامزدش كادو بخره با خودش گفت: چون اولين باره ميخوام براش كادو بخرم بهتره زياده روي نكنم و خواهر نامزدم را با خودم ببرم و براش يه جفت دستكش بخرم هم رمانتيكه هم زياد خصوصي نيست

روز بعد با خواهر نامزدش رفت به فروشگاه آقا كوروش و براي نامزدش يه جفت دستكش سفيد خريد خواهر زنش هم براي خودش يك شورت خريد.موقع بسته بندي فروشنده اشتباه كرد و بسته ها با هم عوض شدند .
پسره بدون اينكه كادو را نگاه كنه اون را با نامه زير براي نامزدش فرستاد:
عزيزم اين كادو قابل تو را نداره اما خريدمش چون متوجه شدم شبها كه بيرون مي رويم عادت به پوشيدنش نداري اگه به خاطر خواهرت نبود بلند ترش را برات مي خريدم ولي خواهرت بهم گفت كوتاهش بهتره چون راحت تر در مياد.
ممكنه فكر كني رنگش خيلي روشنه اما خانم فروشنده مال خودش را بهم نشون داد با اينكه مدت سه هفته بود درش نياورده بود رنگش اصلا تغييري نكرده بود. ازش خواستم مال تو را امتحان كنه كرد و چقدر هم بهش ميومد.
اي كاش خودم پيشت بودم و كمكت ميكردم اونو بپوشي چون ميدونم كلي دستها قبل از من بهش ماليده ميشه

وقتي درش مياري يادت نره توش فوت كني چون در اثر پوشيدن حتما مرطوب ميشه
فكر اينكه سال آينده چقدر لبهام را روش ميمالم خيلي بهم حال ميده فدام بشم.
راستي تا يادم نرفته مد جديد اينه كه بالاشو تا كني تا يه ذره از پشمش معلوم بشه

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/25ساعت 2:14 AM  توسط اشکان | 

قوانین مورفی ... عمومي

اگر در کاری امکان اشتباه وجود دارد،آن اشتباه در بدترین موقعیت ممکن رخ خواهد داد.

اگر چندین امکان خطا در انجام کاری وجود دارد،آنکه موجب بیشترین صدمه و خسارت میشود ،رخ خواهد داد.

اگر حداکثر چهار حالت برای وقوع خطا در کاری وجود دارد و شما از قبل برای همه آنها راه حل پیش بینی کرده باشید،

همیشه حالت پنجمی اتفاق خواهد افتاد که شما برای آن آمادگی ندارید،به بیان دیگر تنها راه برای جلوگیری از وقوع حالت

پنجم تدارک ندیدن راه حل برای یکی از حالات چهار گانه قابل پیش بینی است.

اگر هر چیزی به حال خود رها شود(اشیا،ماشین آلات،پروسه هاو...)همیشه روند انجام کار به سمت بدترین حالت ممکن خواهد بود.

در طبیعت،هیچ چیز درست نیست،پس اگر همه چیز رو به راه درست به نظر می رسد یک جای کار می لنگد.

فلسفه مورفی:لبخند بزن!فردا از امروز بد تر خواهد بود.

ترمودینامیک مورفی:کارها تحت فشار بدتر انجام میشوند.

 

قوانین مورفی در عشق

تمام آدم های خوب از قبل با یکی بوده اند.

میزان در دسترس بودن=مقدار ثابت*میزان زیبایی*میزان هوش

(مقدار ثابت=صفر،به بیان دیگر همیشه یکی از اقلام بالا صفر است)

خوب ها همیشه زودتر میمیرند.

هیچ چیزی با بالارفتن سن بهتر نمی شود.

سکس وقتی که خوب انجام میشود ،به خاطر آوردنش شرم آور است و بالعکس.

همیشه زشت ترین دختر در همسایگی شما زندگی میکند.

 

قوانین مورفی در خیاطی

وقتی که شش دکمه احتیاج دارید ،حداکثر پنج دکمه در قوطی دکمه ها پیدا میکنید.

وقتی عجله دارید،سوراخ سوزن بیش از اندازه کوچک است.

معمولا پارچه ای را که فراموش میکنید قبل از دوختن بشویید تا آب برود،همانی است که خیلی آب می رود.

سوزن گم شده همیشه توسط همس یا فرزندانتان وقتی که با پای برهنهدر حال راه رفتن در اتاق هستند پیدا می شود.

اتو لباس را نمیسوزاند مگر در آخرین پرس.

اتوی بخار شما بخار همراه با زنگ آهن را فقط روی لباسهای ابریشمی سبک تخلیه میکند.

 

قوانین مورفی در عکاسی

اگر چیزی یادتان نمی آید پس فیلم عکاسی رادر خانه جا گذاشته اید.

همیشه مهمترین حلقه فیلم تار می شود.

هیچ عکاس روزنامه نگاری خوش لباس نیست.

هیچ عکاس خوش لباسی عکاس روزنامه نیست.

بهترین صحنه ها برای عکاسی از طبیعت زمانی بوجود می آیند که شما آماده نیستید.

یک لنز تمیز و خشک مثل آهن ربایی برای غبار و رطوبت است.

 

قوانین مورفی برای اتوبوس و تاکسی سوارها

اگر هوا سرد یا بارانی است یا هردو،اتوبوس دیر خواهد آمد.

اگر فکر میکنید که زمان کافی برای رسیدن به اتوبوس دارید،حتما جدول زمانی اتوبوس را اشتباه خوانده اید

اگر شما پول خرد ندارید راننده هم همینطور.

اتوبوسی که شما برای آن برنامه ریزی کرده اید تا سوارش شوید معمولا پنج دقیقه زود می آید و شما به آن نمیرسید.

اتوبوسی که به آن میرسید معمولا 15دقیقه دیر می آید.

منبع:سایت مورفی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/25ساعت 2:13 AM  توسط اشکان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارائه لینکهای مختلف از سایت های دیگر در این قسمت به معنای تایید محتوای آنها نمی باشد و فقط جنبه اطلاع رسانی دارد و مسئوليت محتوای هر یک از آنها به عهده مديران همان سايت ها ميباشد.




نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
پیوندها
Music
فیلتر شکن
طالع بینی
آرشیو خبر
چت
سنجش وزن
بهترین کدهای جاوا اسکریپ
محاسبه قد و وزن ايده آل
فال هفته
شاهزاده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


online < deeedooo>