تبليغاتX
ناپلئون
تا تواني رفع غم از چهرهي غمناك كن * در جهان گرياندن اسان است اشكي پاك كن

در فرهنگ غرب زیبایی پیکر نشانه ایست از جوانی، تندرستی، و جاذبهء جنسی. زیبایی در این فرهنگ اغلب زنانه است که یکی از دلایل آن شاید این باشد که زنانگی با مفهوم تولید مثل همسوست و با آن در پیوند تنگاتنگ است. بیش از این اما زیبایی با مفهوم قدرت درآمیخته است. زیبایی از این نظر به مفهوم توانایی انسان است در چیره شدن بر پیکرش تا آن حد که پیکر او به قلمرو فرهنگ ره یابد

.
زیبایی در زمانهء ما غالبا به زیبایی پیکر انسان ربط پیدا می‌کند. زیست شناسان ادعا دارند که برای دریافت زیبایی یک حس زیباشناختی جهانی وجود دارد که به فرهنگ و بن‌مایه‌های فرهنگی الزاما بستگی ندارد. با این حال این هم حقیقتی ست که زیبایی در عصر حاضر یک تجارت فرهنگی است که بر محور شور و اشتیاق آدمی شکل می‌گیرد. سهم رسانه‌های همگانی در شکل بخشی به معیارهای زیبایی را نمی‌توان نادیده گرفت .

زیبایی و قدرت

 

زیبایی و زشتی
بودلر می‌گوید: آن چه که زشت نیست، اغلب از نظرها پنهان می‌ماند. به رغم سلطهء رسانه‌ها در عصر گلوبالیزم، باید در نظر داشت که همچنان درک آدمی از زیبایی کمال مطلوب از فرهنگی به فرهنگ دیگر متفاوت می‌تواند بود. در ژاپن "وابی سابی" یا حد اعلای زیبایی از همنشینی کمال و نقص به وجود می‌آید که در یک فرم – یا قالب – ساده رخ می‌نمایاند. با این حال در ژاپن و - در چین هم – در کنار این دریافت سنتی از زیبایی کمال مطلوب یک نوع سلیقهء عمومی هم وجود دارد که برای مثال در مسابقات زیبایی دوشیزگان مشاهده می‌شود و بر گرتهء الگوهای غربی شکل می‌گیرد. زیبایی از این نظر یک کالاست و با این حال همچنان یک مفهوم نسبی و تعریف ناپذیراست که از فرد به فرد، و از ملت به ملت و از زمان به زمان متفاوت است. زیبایی نه در سطح که در عمق معنا می‌یابد.

حد اعلای زیبایی در فرهنگ ایرانی

 

در اوستا وصفی آمده است از زیبایی آناهیتا، بانوخدای باروری، فراوانی و پاکی. آناهیتا بازوانی دارد زیبا و سپید به ستبری کتف اسب. او دارای پاهای بلند است و وقتی کمر می‌بندد، بلندبالاتر جلوه می‌کند و پستانهایش زیباتر می‌نماید. (اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، تهران ١٣٧٠) از این گزارش چنین برمی آید که در زمانی که یشت‌ها نوشته شد، یعنی تا قرن سوم پیش از میلاد حد اعلای زیبایی زنانه در فرهنگ ما، بلند قدی و تنومندی زنان بوده است با پستان‌های درشت و برآمده.
در تاریخ بلعمی آمده است که کسری انوشیروان هر سال سه مرد اخته را به روم و خزران و ترکستان می‌فرستاد تا برای او کنیز بیاورند. انوشیروان زیبایی آن زنان را به دقت توصیف می‌کرد و می‌نوشت و به دست آن سه مرد اخته می‌داد. در ترجمهء فارسی تاریخ بلعمی زنانی زیبا بوده اند که سفیدروی باشند، نه دراز و نه کوتاه با ابروهایی طاق و چشمان فراخ و مژگانی سیاه و دراز، بینی بلند و باریک و روی نه دراز و نه گرد، موی سیاه و پستانی کوچک و گرد و سخت، رانها فربه. ( ابوعلی بلعمی، تاریخ بلعمی، تهران ١٣٥٣)
در سمک عیار (قرن هفتم هجری) وصفی آمده است از زنی به نام مه پری که نمونه ای ست از زیبایی کمال مطلوب در آن دوران. مه پری سری گرد دارد و پیشانی اش پهن است. موهای او چون کمند و ابروهایش مانند کمان چاچی. بینی چون تیغ و گردنی کوتاه با غبغب و پستان‌هایی مانند دو نار و ساعدی کوتاه و پنجه ای خرد. (فرامرز ارجانی، سمک عیار، تهران ١٣٤٧)
در مجموع از مقایسهء این متن‌ها و با توجه به وصف زیبایی زنانی مانند رودابه و ویس و شیرین دو نوع زیبایی کمال مطلوب در فرهنگ ایرانی سراغ داریم: زیبایی ایرانی که به زیبایی هندی نزدیک است و زیبایی ترکی. عنصرالمعالی اعتقاد دارد که در زیبایی ترکی یکایک اعضا زشت است، اما در مجموع یک تاثیر کلی بر بیننده دارد که جاذبهء جنسی را به وجود می‌آورد در حالی که زیبایی ایرانی عکس آن است. (عنصرالمعالی کیکاووس، قابوس نامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، تهران ١٣٥٢).
در عصر گلوبالیزم تصور انسان ایرانی از حد اعلای زیبایی زنانه نیز دگرگون شده است و همچنان که در فرهنگ ژاپن و چین هم به اشاره از آن سخن رفت، از طریق رسانه‌ها، زیبایی به عنوان یک کالا به ایران هم راه یافته است. با این حال آنچه که در گذر زمان تغییر نکرده است همانا نیاز مرد ایرانی در پوشیده نگه داشتن زیبایی زنانه است که به آن حجاب گویند. در این پوشیدگی ست که آن زیبایی به کمال می‌رسد، همچنان که در زیبایی ترکی آن زشتی‌ها جاذبهء جنسی را به وجود می‌آورد.

اساطیر و نیاز بشر به یگانگی و هماهنگی در اجزای طبیعت و تصور او از کمال معیارهای زیباشناختی را رقم می‌زنند. در فرهنگ غرب زیبایی پیکر نشانه ایست از جوانی، تندرستی، و جاذبهء جنسی. زیبایی در این فرهنگ اغلب زنانه است که یکی از دلایل آن شاید این باشد که زنانگی با مفهوم تولید مثل همسوست و با آن در پیوند تنگاتنگ است. بیش از این اما زیبایی با مفهوم قدرت درآمیخته است. زیبایی از این نظر به مفهوم توانایی انسان است در چیره شدن بر پیکرش تا آن حد که پیکر او به قلمرو فرهنگ ره یابد. (کریستینا براون – زیبایی شناس آلمانی). ظاهرا برای انسان کفایت نمی‌کند که حیوانات، گیاهان و معماری را به قلمرو فرهنگ وارد کند. بلکه او می‌بایست پیکر انسان را هم به یک اثر هنری تبدیل کند. نیاز انسان به این امر یک پدیدهء فرافرهنگی است و در همهء فرهنگ‌ها، صرف نظر از تفاوت‌های آنان با هم معتبر است.

زیبایی ِ کمال مطلوب
انسان هرگز به زیبایی یا زشتی پیکرش تن نداده و همواره در پی آن بوده است که به حد اعلای زیبایی دست یابد، و ناگفته پیداست که حد اعلای زیبایی همواره یک مفهوم زنانه بوده است. چهرهء زیبا امروزه در عصر گلوبالیزم یک چهرهء جهانی و تا حدی واحد است. میلیونها نفر هر سال خود را به دست جراحان پلاستیک می‌سپرند با این امید که به حد اعلای زیبایی نزدیک شوند. روایت است که سالانه پانزده درصد به میزان اینگونه افراد افزوده می‌شود. با توجه به توانایی رسانه‌ها در شکل دادن به سلیقهء عموم می‌توان ادعا کرد که چگونگی تصور زیبایی کمال مطلوب بر تصاویری مبتنی ست که توسط رسانه‌ها در اختیار عموم قرار می‌گیرد. از این نظر اگر در گذشته تندیس سازان، شاعران و نویسندگان نوع زیبایی کمال مطلوب را تعیین می‌کردند، امروزه رسانه‌ها به سلیقهء زمانه جهت می‌دهند. بالطبع اگر در گذشته چند صد سال زمان می‌برد تا سلیقهء مسلط دگرگون شود و الگوی نوینی جایگزین الگوی پیشین شود، امروزه این جایگزینی در طی تنها چند سال اتفاق می‌افتد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/14ساعت 1:25 AM  توسط اشکان | 

با سلام به همه خوانندگان این وب

مطلبی رو که میخوام بهتون بگم تکراری نیست و شاید تابحال بیش

از ده بار تو وبلاگ مطرح کردم ولی متاسفانه از اون استقبال نشد.

من هم مثل خیلی از شماها دانشجوام و کم کم داره ایام امتحانات نزدیک میشه و ممکنه من نتونم مثل همیشه آپدیت کنم و از طرفی چون این وبلاگ رو عین بچه ام(البته من هنوز ازدواج نکردم)دوست دارم و نمیخوام

درش تخته بشه از دوستانی که مایلند با من همکاری کنن دعوت به همکاری میکنم .کسانی که مایل بودن میتونن در قسمت نظرات این وبلاگ آمادگی خودشونو اعلام کنن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 1:23 AM  توسط اشکان | 

ساعت 10 صبح:

صحنه: دختری از توی پیاده رو در حال رد شدن است پسر جوانی سراسیمه به او میرسد: ببخشید خانوم
ساعت چنده دخترک به سادگی جواب میدهد 10 پسر تشکر کرده و هر کدام به راه خویش میروند اما!!!! خانومی با چادر مشکی
وز نبیلی پر از سبزی و میوه این صحنه را مشاهده کرده لبخندی زهر آگین میزند و فوری به خانه میرود
==============================
الو سلام زری خانوم حالت خوبه چطوری امروز این دختر سیما خانوم رو دیدم آره همون که

مانتو روسری سرش میکنه یه پسره ازش ساعت پرسید اون هم به جای اینکه از پسر نامحرم رو بگیره
با خنده بهش جواب داد خجالت نمیکشه دختره ی بی حیا
==============================
زری خانوم: الو سلام کبری خانوم حالت خوبه اگه بدونی چی شده امروز این دختره سیما خانوم رو
دیدن که داشته با دوست پسرش تو خیابون راه میرفته دست تو دست هم کر کر هم میخندیدن واه واه واه

خجالت نمیکشن این دخترهای این دوره زمونه
==============================
کبری خانوم: الو سلام صغری خانوم میدونی چی شده امروز دختره سیما خانوم با یه پسره پشت کوچه

دومی داشتن با هم ماچو بوسه میکردن پسره هم همش دستاش جاهای ناجور کار میکرده نه بابا دروغ نمیگم
خوده زینب خانوم دیدتشون
==============================
صغری خانوم: سلام زهرا خانوم حالت خوبه این دختره سیما خانوم رو دیدی تازگی ها اصلا حیا و شعور

حالیش نمیشه دیروز کبری خانوم دیدتش که داشته به دو تا پسره میرفتن تو خونشون خجالت هم نمیکشه
تو این محل خانواده زندگی میکنه
==============================
زهرا خانوم توی صف شیر وایساده در حالی که چادرشو با دندونش گرفته قضیه رو با آب و تاب داره

برای اقدس خانوم تعریف میکنه: آره اقدس جون فهمیدی که این خونه سیما خانوم شده خونه فساد
هر دقیقه یه پسر میره توشو میاد بیرون آره دیروز خودم دیدم دو تا از بچه های همین
کوچه رو به زور داشت میبرد تو خونه امروز هم داشتن واسه همدیگه ازهیکل
این دختره تعریف و تمجید میکردن خدا به داد برسه
==============================
حرفها دهان به دهان میگذرد تا بعد از یک هفته

سلام خانوم ببخشید شما دختر سیما خانوم هستین دخترک که با خستگی از دانشگاه به خانه برگشته است
سر کوچه مسئول جواب دادن به این سئوال میشود: بله خودمم طوری شده
میخواستم بپرسم شما شبی چقدر میگیرید؟ با این سئوال برق از سه فاز دخترک بیچاره میپرد
یعنی چه خجالت بکش کثافت بی شعور
من بی شعورم آخه یه سوراخ که ارزش این همه فحش نداره شما که به همه اهل محل از قصاب تا میوه فروش داری میدی
این همه پسر هم که تو محل با شما حال کردن سینه هاتون هم که عمل کردین پروتز گذاشتین توی اینترنت هم که سه تا
وبلاگ سکسی دارین توی سکاف هم که هر ماه دارین خاطره سکس هاتون رو مینویسین تازه مجله پلی بوی آمریکا هم که

بهتون پیشنهاد همکاری داده مدیر و مشاور خانه عفاف نظام آباد هم که هستین چند روز پیش هم که رفته بودین درمونگاه
بچه اصغر اقا رو بندازین هر کی هم که میاد خونتون ازش با مشروب و تریاک و حشیش پذیرایی میکنین بچه های 15-16 ساله
محل هم که همگی به میمنت وجود شما مرد شدن تمام کاسبهای محل که از گوشت گرفته تا سبزی و میوه رو مجانی بهتون میدن
مامانم هم که میگه دیشب عکستون رو شبکه سکسی ماهواره داشت پخش میکرد دیگه شبی 10-20 تومن که ارزش این حرفها رو نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 1:21 AM  توسط اشکان | 
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
- سلام . کیه؟
- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
- نمیشه!
- چرا؟
- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
...
سکوت
...
- بابایی ما که عمو حسن نداریم!
- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
- چشم بابا!
...
...
چند دقیقه بعد
...
- بابا جون گفتم.
- خوب چی شد؟
- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟
- خوب عمو حسن چی؟
- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!
- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره 9999999 نیست؟
- نه!
- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 1:17 AM  توسط اشکان | 

از ۳۰ سال پيش تا حالا، مردهايی که ارادت خاصی به عمليات جنسی عجيب

غريب دارن، برای پيدا کردن خدمات مورد علاقه‌شون دچار هيچ مشکلی

نمی‌شن. با کمتر از نيم‌ساعت گشت زدن تو خيابونهای تهرون می‌تونن

خانومهای مزدوری رو پيدا کنن که با هر وسيله يا هر وضعيت نامعقولی (مثل

بالانس زده، با کمک گريس قرمز آمريکايی، آويزون از بارفيکس، توی يخچال،

زير دکل برق فشار قوی) با هاشون رابطه داشته باشن.

چيزی که يه زمانی تو اين ممکلت قحطيش بود، دختر روشنفکرايی بودن که

می‌شد باهاشون درباره ويتکنشتاين، تئوری بوهر راجع به هسته اتم يا

مرارتهای کخ جوان در راه کشف واکسن سل يه گپ دوستانه زد.

ده سال پيش اگه شما به يه همصحبت معقول از جنس مخالف احتياج داشتين

بايستی لگن لگن به دانشجوهای دانشگاه تهران قهوه و شرينی می‌دادين تا

اينکه شايد از هر ده تا دراکولايی که می‌بردين کافی‌شاپ يکيشون فرق سر

آرتور کانن دايل رو از شهيد آوينی بدونه.

اما حالا وضعيت فرق کرده. الان ۸۰ درصد دانشجوها (خصوصاْ دانشجوهای

درس خون و باسواد) دانشگاهها دختر هستن. الان ديگه به زحمت می‌شه دختری

رو پيدا کرد که هملت رو از حفظ نباشه يا با ويليام بليک گريه نکرده

باشه.

الان شما وارد هر چلوکبابی ارزون قيمتی بشين توش چند تا دختر خوش

برو روی رعنا می‌بينين که تنها نشستن و دارن کتاب می‌خونن. اگه به

يکی‌شون پيشنهاد بدين که باهم ديگه نهار بخورين می‌تونين روبروش بشنين،

به چشمهای عسلی‌اش که زير لنزهای آبی گم شده زل بزنيد، پس مونده دود

سيگار نعنايی خانوم رو فرو بدين تو ريه‌هاتون و از سخنرانی آنتولوژی

رنگ در نقاشی‌های گوتيک لذت ببريد!

بيخودی برای من دليلهای مزخرف روانشناختی نيارين که چرا بايد يه

همچين پری‌روهای فرزانه‌ای بيان و مفت و مجانی با شما معاشرت کنن. اين

يه اصل ساده آماره. وقتی شيوع يه چيزی زياد می‌شه احتمال حضورش هم

زيادتر می‌شه(رجوع شود به تئوری حضور احتمالی الکترونها در مدارهای

اتمی از هايزين‌برگ). . پس اگه ماجرای تحصيلات عاليه دخترهای ايرانی

همينطوری ادامه پيدا کنه در حاليکه مدهای لباس و عمل‌های جراحی هم به

همين کيفيفت باقی می‌مونن، هيچ بعيد نيست يه روز که از خواب بلند

می‌شين و می‌رين چايی دم کنين، احمتال حضور يکی از اونها توی کابينت

سمت چپی آشپزخونه‌تون به قدری زياد شده باشه که يه هلوی ۱۸۰ سانتی با

مدرک پی‌-اچ-دی اونجا پيدا کنين.

اگه از فلسفه و فيزيک بدتون می‌آد، می‌تونين درباره سياست و نقصهای

قانون اساسی صحبت کنين. کمتر از نيم ساعت وقت لازمه که يه حوری مسلط به

اوضاع احوال حقوقی ممکلت گير بيارين تا در حالی که ناخن‌ش رو با عشوه

سوهان می‌کشه براتون درباره ۳۴ ايراد قانون ارث صحبت کنه.

اگه يه متخصص حلق و گوش و بينی قد کوتاه و کچل هستين که زنتون فرق

آلت تناسلی رو با آلت موسيقی نمی‌دونه می‌تونين يه مو حنايی ۱۷۵ سانتی

گير بيارين که براتون سير تحول سازهای بادی رو از زمان آلبينونی تا جان

کيج دوره کنه، در حالی که شما دارين با موهای حناييش بازی می‌کنين و از

فرم دماغ خوش‌تراشش که تو ريودوژانيرو عمل کرده چيز ياد می‌گيرين.

اگه يه کارگردان تئاتر قوزی هستين که ۲۰ ساله نمايش اجرا

می‌کنين ولی هنوز فرق تئاتر تجربی و آش ترشی‌تره رو نمی‌دونيد می‌تونيد

توی يه کافی شاپ بنشينيد، لاخ‌های کرم-قهوه‌ای موهای های‌لايت يه دو

رگه ايرانی-سوئدی رو بشمرين و به جزئيات ميزانسن اجرای مهابهارته پيتر

بروک در قبايل وحشی تانزانيا گوش کنين.

اگه از اون مهندس های صاحاب‌‌شرکتی هستين که عاشق رياضيات بودين ولی

حالا فقط از اون چهار عمل اصلی به زحمت يادتون مونده، می‌تونيد يه

برنزه با نمک داشته باشين که قهرمان شنای قورباغه زنان شرق آسياست و

بهتون اجازه می‌ده که مارک رژ گونه‌اش رو بپرسيد و رساله دکتراش رو

درباره رياضی فرکتال و تئوری آشوب ورق بزنيد.

مزيت اين ماجرا در اين نيست که شما تنها خرجی که می‌کنين پول

چلوکباب و دو تا قهوه سياهه. نه! مزيت اين ماجرا اينه که بعد از خوردن

نهار و عصرونه لازم نيست دختره رو ببرين توی رختخواب. می‌تونين باهاش

خداحافظی کنين. برين خونتون و با زن بامعرفت و نازنين‌تون تا صبح....!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/12ساعت 1:41 AM  توسط اشکان | 

 مثل هر روز که اومدم از پله‌ها برم بالا با کلونی دختر چادری‌های

دانشگاه برخورد کردم که لب پله دور هم جمع شده بودن و داشتن لب

می‌گزيدن و با کله طبقه بالا رو نشون می‌دادن و اوخ اوخ و وای‌وای

می‌کردن که رسيدن من به اونجا (که يه جای نسبتاْ دور افتاده توی

ساختمون دانشگاه‌است) جمع گرم هومو-مذهبی‌شون (هومو-مذهبی رو مثل

ملی‌-مذهبی بخونين و معنی کنين) رو به هم زد و فوری برای اينکه هم به

من توهينی کرده باشن و هم خودشون به احساس خود-خوشگل-باوری برسن شروع

کردن به جمع و جور کردن چادراشون. منم برای اينکه متعاقباْ توهينی کرده

باشم در حالی که دست به اون پایین مایین ها داشتم سعی کردم يه نگاه هيز اساسی بهشون بندازم. البته با اينکه خيلی موفق نبودم (چونکه حتی تصور نزدیکی با يه

بقچه پارچه سياه تهوع آوره) ولی انگاری يکشيون نگاه منو

پسنديد و شروع کرد به باد باد کردن چادرش که تن و بدنش رو بندازه بيرون

که يهو هرم بوی عرق بنفش از لای چادرش پاچيده شد توی صورتم. پيلی پيلی

خوردم و خودم رو رسوندم به پله‌ها و خودم رو از مرگ نجات دادم ولی هنوز

حسابی حالم جا نيودمده بود. داشتم زمين می‌خوردم که دستم رو دراز کردم

تا نرده کنار پله رو بگيرم ولی دستم نرسيد و با کله رفتم طرف پله‌ها.

هنوز يه سانت مونده بود که بخورم زمين که يه عالمه رشته دراز و نرم مثل

ماکارونی اومدن زير بدنم و نگذاشتن بخورم زمين. از فرصت استفاده کردم و

لای نخهای ماکارونی شکل يه چرخی زدم و به سرعت از مهلکه دور شدم. دنبال

نخهای ماکارونی شکل رو گرفتم و رفتم جلو. هر چی جلوتر می‌رفتم تعداد

رشته‌های ماکارونی زيادتر می‌شد که همينطور توی هوا و روی زمين

می‌لوليدن. رفتم و رفتم. تا رسيدم يه يه جايی که حتی از کلونی خواهر های

چادری‌ هم دور افتاده تر بود. يه نور عجيب از لای

ماکارونی ها می‌زد بيرون. خودم رو سريع رسوندم به محل و با مهارت زايد

الوصفم در شنای قورباغه ميمونی از لای رشته‌ها رفتم به طرف نور.

ديدم که دختره سفت و شق‌و‌رق با لپ قرمز و نيش از مشرق تا مغرب باز

وايستاده بود وسط راهرو. نخودی می‌خنديد و ذوق می‌کرد. از زور خوشحالی

بجای حرف زدن فقط جيرجير از دهنش بيرون می‌اومد که بيشتر شبيه به صدای

يه پاکت چیپس بود که تو سينمای بازش کنی. روبروش يه پسر شونبول طلا با

ريش نيم-پروفسوريش وايستاده بود که کيف کرده بود از خودش که از بسکی با

نمک و دختر بازه. صورت پسره عين يه سی‌دی خام تازه از بسته باز شده

معصوم و شفاف بود.

دختره کيلو کيلو نخ می‌داد و پسره از ذوق چشمش مثل نورافکن برق

می‌زد. تا من رو ديدن، پسره يه جروزه مچاله که ازش چیليک چیليک عرق

می‌چکيد بالا گرفت و نشون دختره داد. می‌خواست نشون بده که اصلاْ بحث

بی‌ناموسی در جريان نيست و حرف علم و دانش و معرفته.

آب شدم از خجالت. برای اينکه کمتر خجالت بکشم همينطوری که شنا کنان

از کنارشون می‌گذشتم نود درجه چرخيدم و صورتم رو کردم رو به ديوار از

اون به بعد رو به ديوار کرال کردم تا از کنارشون رد شدم به ناحيه کم

عمق نخها رسيدم. دو تا پله بالا رفتم و پيرهنم رو در آوردم و عرق خجالت

رو از پيرهنم چلوندم.

برای اينکه ديگه مزاحم کسی نشم از پله‌های اضطراری سريع خودم رو

رسوندم به اتاقم و کليد انداختم و رفتم توی اتاق و روی مانيتور

کامپيوترم اين داستان رو ديدم که هی ورجه وورجه می‌کرد و می‌گفت: منو

بنويس منو بنويس!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/12ساعت 1:19 AM  توسط اشکان | 

بازيگران: يك عدد پسر، يك عدد دختر و عده اي هنرور (يا همان سياهي لشگر)

سمنو (پرده اول)يك عدد پسر سر كلاس نشسته و بي حوصله نگاه استاد ميكند. جلوي او يكي از همان سياهي لشگرها منتهي از جنس ذكور نشسته و همه حرفها و عطسه هاي استاد را هم يادداشت ميكند. پسر با خودش ميگوييد "دو واحد عمومي كه ديگه اين حرفها را ندارد...!" تا استاد رويش را به تخته ميكند تا بنويسد چنان پشت سر پسر جلويي ميزند كه صدايش در كلاس مي پيچد. استاد سريع بر ميگردد و دنبال مظنون مي گردد اما چون كسي را نمي يابد به همه چشم غره ميرود و ادامه ميدهد. نفس نفر جلويي بند آمده و تا آخر زنگ كوپ كرده است.
پسر نمي داند چرا دلش سمنو ميخواهد!!! اين فصل سال و هوس سمنو...؟!!!
دانشجويان مختلفي مي آيند و مي روند (باز همان سياهي لشگرها). اما يكي از دخترها كه بيرون ميرود انگاري پسر داستان ما مدتهاست او را مي شناسد!!! اين احساس برايش كمي عجيب است. خيره به در منتظر مي شود تا دختر بيايد. دختر مي آيد. نه آشنا نيست اما ... چرا يك احساس خاصي نسبت به دختر پيدا كرده!!!نميداند... آخر كلاس سر حضور و غياب دقت ميكند تا نام دختر رابيابد...
-كبري كبرايي

-بله...
"يافتم...يافتم...كبري.."
دفعه بعد سعي ميكند پشت سر كبري بنشيند تا بهتر بتواند احساسش را تحليل كند!!!
بعد متوجه ميشود كه اسم شناسنامه اي او كبري است و در جمع دوستان نيوشا صدايش مي زنند!!!
سر كلاس حواسش به نيوشاست... و متوجه ميشود تمام زنگ جزوه بر ميدارد.
بعد از كلاس پيش نيوشا ميرود و ميگويد "ببخشيد خانم كبرايي ميتوانم جزوه شما را بگيرم؟ آخه شما خيلي خوب جزوه مي نوسيد..."
دختر با چنان ادايي ميخندد و ميگويد: "كي گفته...!!! من جزوه چندان مرتبي ندارم..."
"شكسته نفسي مينماييد..."
بعد به زور جزوه دختر را ميگيرد. شب توي خوابگاه جزوه را باز ميكند... تنها چيزي كه داخل جزوه نيست حرفهاي استاد است.!!! نيوشا خانم مدام سر كلاس مي نوشته اما نه جزوه!!! بلكه با كناريش از اين طريق حرف ميزده!!!
پسر متوجه مي شود حسابي ضايع كرده و احتمالا دختر همه چيز را فهميده... ازفردا دل را به دريا مي زند و با نيوشا بيشتر حرف ميزند. از زمين و زمان و.... «البته قابل ذكر است كه هنوز در حياط جلوي دانشگاه هستند و كار به حياط خلوت پشت دانشگاه نكشيده!!!» خوب طبيعتا حرفهاي گنده گنده ميزنند و سعي ميكنند تنها بحث علمي بكنند!!!
-به نظر من اصولا ماركس در مورد.........
-نه... اشتباه ميكنيد...... اين نظر مال هگل است........
اما خوب كم كم كار به پشت دانشكده ميكشد.
-راستي نوار جديد جواد يساري رو گوش كردي...؟

-آره خيلي باحاله!!! مخصوصا اون آهنگش كه در مورد مادره!!!
اينجاست كه كم كم دهان جفتشان شيرين ميشود و مزه سمنو ميگيرد

سيب (پرده دوم)
كم كم تابلو ميشوند و همه جا اسمشان سر زبانها مي افتد. دوستان دختر مدام او را دست مي اندازند و دوستان پسر هم حسابي اذيت ميكنند.
-شنيدم هواي پشت دانشكده خنك تره!!! مگه نه؟

-آره بابا... واسه بعضي ها شانزليزه است...
-خوبه يه تابلو بزنيم به پاريس دانشكده خو ش آمديد!!!
در تعطيلات بين دو ترم هر دو به شهرشان ميروند و پسر با خانواده اش صحبت مي كند و راضي شان مي كند كه به خواستگاري دختر بيايند....
بعد از كلي غرغر به شهر دختر ميروند و خلاصه كمتر از دو هفته مراحل طي ميشود و عقد ميكنند....
سماق (پرده سوم)
اين دو جوان كه بي مي مست و بي شراب شوريده بودند ديگر سر از پا نمي شناختند... همه جاهاي تهران را با هم كشف كردند. همه ديوان شعراي عاشقانه سرا را با هم دوره كردند...!!! همه جملات عاشقانه اي كه از حضرت حوا و آدم تا به امروز مد بوده را به هم گفتند....
اين مرحله اسمش سماق است. مثل سماق روي كباب دلنشين است.
سكه (پرده چهارم)خماري مرحله قبل كمي رفته و حالا پسر جدي به زندگي نگاه ميكند... بايد دنبال كار باشد و پول در آورد...
زندگي كردن خرج دارد. به جاي خانه به خوابگاه متاهلين مي روند.... حالا جوان بدو... كار بدو...
مگه كار پيدا ميشه!!.... "به خاطر يك مشت دلار... يعني ببخشيد يورو... يعني معذرت ميخواهم...ريال...!"
سير (پرده پنجم)
در اين پرده كمي وسايل براي خرد كردن لازم است.....
كم كم خانم از وضعيت اقتصادي ناراضي ميشود و زبان به غرغر ميگشايد... مرد كلافه مي شود...
دعوا از آن جايي آغاز ميشود كه به خانم مي گويد چرا خانه نا مرتب است!
-تو از اول شلخته بودي...
-من شلخته بودم...؟
-آره...شلخته بودي..!!! از همان جزوه نوشتنت معلوم بود مرتب نيستي....
بعد همان وسايل مذكور را بر سر هم خرد ميكنند....
دعوا مثل سير ترشي مي ماند... كمش خوش مزه است زيادش دل را مي زند.
سركه (پرده ششم)
حالت قهر بعد از دعوا است...
-........................ (آقا خيلي تابلو كتاب مي خواند)
-........................ (خانم مثلا تلويزيون مي بيند)
اين پرده چون كسي با كسي حرف نميزند كوتاه است. قهر مثل سركه مي ماند. كمش خوب است زيادش آدم را خفه ميكند.!!!
سبزه (پرده هفتم)
اينجا ديگر براي هم جا افتادند.... سر سفره هفت سين نشسته اند. (با هم آشتي كردند) و هردو به اين قضيه فكر ميكنند كه پارسال اين موقع همديگر را نمي شناختند اما حالا مي شناسند.... و عاشقانه همديگر را دوست دارند.... از اينجا به بعد مثل سبزه رشد ميكنند بارور ميشوند....

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/10ساعت 1:26 AM  توسط اشکان | 

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند

خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا

اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين

جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش

كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها

شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد

كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر

قايقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.

آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير

گردن در آب فرو رفته بود.

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.

اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من

كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.

عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟ 

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده

اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم

احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!

سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند

تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده

ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت

آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب

بيرون مي آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند

عشق برخواست به دانائي سلام كرد و از او تشكر كرد 

دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه

قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد

تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟

هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام

احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن

مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!

دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

اميدوارم لذت برده باشيد.....

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/10ساعت 1:24 AM  توسط اشکان | 

یکی بود یکی نبود

مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد

همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما

به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده

بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه

بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي

نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد

هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را

گرفت: اين كار شما تروريسم خالص است.

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و

زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم

هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه

دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي

كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد

را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به

تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز

گرداند))

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/09ساعت 1:35 AM  توسط اشکان | 

فرهنگ خواستگاري رفتن!

مواد لازم : يك عدد شازده پسر عاشخ! يك عدد گل دختر نجيب ... يك عدد مادر اكتيو ... (در خواستگاري هاي سنتي عاشخيت پسر جاي بحث دارد !!!)

ابتدا مواد لازم را تهيه مي كنيم... اين بحث در اين مقوله يا مقاله يا مقال مجال نمي دهد.
ابتدا مادر اكتيو تلفن را برداشته و به خانه گل دختر نجيب تيليف ميزند . (اين در صورتي است كه مادر اكتيو همسايه گل دختر نباشد ، كه در اين صورت مي تواند زر زر صداي زنگ خانه گل دختر رابه صدا در بياورد . يا اينكه قيژ قيژ پاشنه در را)
زررر... (يا قيييژژژژ)

الو بله... خانه يك عدد گل دختر... بفرماييد:
سلام عليكن!! شنيديم (يا ديديم) كه شما يك دختر تپل مپل سفيد مفيد... مثل هلو... مثل پنجه آفتاب دم بخت با شرايط مناسب داريد. كي مي تونيم بياييم يه عالمه مزاحم بشيم؟
توجه نكته مهم ××
اين تيليف اول بسيار مهم است. شما مادر شازده پسري كه احيانا نشريه موازي را مي خواني... لطفا خوب گوش كن... كمال ادب را به خرج بده از روده درازي زيادي بپرهيز. اطلاعات جامع و كامل بده. سعي كن در كمال ادب اطلاعات بگيري. از چاخان پاخان و خالي بندي جدا ً بپرهيز... مدت مكالمه بيشتر از ده دقيقه نشود. مادر جان دقت كن آخر مكالمه زمان تلفن بعدي با روز و ساعت و ثانيه، براي شرفياب شدن يا نشدن را مشخص كني... و بهتر است همين فردا باشد نه شصت صد سال بعد...

فردا
just on time مادر شازده پسر ...> زررر...

الو بله... خونه همون گل دختر نجيب و سفيد مفيد تپلي كه احيانا دوست پسر نداشته و قبول كرده بياييد دستش رو ببوسيد... بفرماييد:
مادر شازده پسر: پس قبول كرده كه ببوسيم... كي ببوسيم؟
مادر شازده پسر سعي كند ظرف سه روز آينده وقت بگيرد و به ناز كردن مادر گل دختر توجه نكند...
زرررر....
صداي زنگ در خانه گل دختر نجيب كه حالا كمي سرخ شده... بفرماييد:
(فرهنگ گل و شيريني: 1_آدم هاي پررو دفعه اول كه خانه كسي براي امر خير مي روند... چيزي نمي برند و اين امر از طرف باقي آدم هاي پرروتر توجيه شده است... نگارنده چون پررو نيستم اظهار نظري نمي كنم. 2_ گل آوردن به منزله اين است كه خانواده گل پسر با ادبند و قشنگي گل با سليقه طرف ارتباط مستقيم دارد (در ابتدا و انتهاي امر ازدواج از خسيس بازي بپرهيزيد) همچنين اوردن گل اين معنا را هم مي تواند داشته باشد كه خانواده شازده پسر همچين بگويي نگويي بوسيدن دست گل دختر زير دندانشان مزه كرده است و تمايل دارند براي آشنايي بيشتر باز جلسه ديگري تشريف بياورند 3_شيريني آوردن اصولا در مراحل انتهايي خواستگاري صورت مي گيرد و به منزله آن است كه شازده پسر همش از دست بوسيدن خالي خسته شده و گل دختر همه جوره مورد پسند واقع شده ... پسنديده ديگه... چرا متوجه نيستيد... پسنديده ... همين جا پرانتز فرهنگ گل و شيريني را مي ينديم و وارد خانه گل دختر مي شويم ..بعدا با پرانتز فرهنگ چايي خدمت مي رسيم ...)
زرررر....

بفرماييد: شازده پسر سعي كند كاكل هايش را آب و روغن بزند. حتي الامكان كت و شلواري از در و همسايه. دوست و رفيق جور كرده، بپوشد كه نشان بدهد عرضه كت و شلوار پوشيدن دارد همچنين خودش دسته گل را به دست بگيرد كه در غير اينصورت نبايد از عروس خانم توقع چايي آوردن داشته باشد و ما تحتش نسوزد زماني كه به جاي عروس خانم مادر يا خواهر يا عمه و خاله اش چايي اوردند و شازده پسر عرق ريزان سرش را بالا آورد و به جاي گل دختر پنجه آفتاب پيرزني را ديد كه لبخند جگر سوز مي زند! پس براي جلوگيري از كنف شدن بهتر است از اول دسته گل را خود شازده دستش بگيرد كه چيزي كه عوض دارد گله ندارد!

مادر شازده پسر سعي كند موقعيت استراتژيكي را براي نشستن انتخاب كند به طوري كه اگر خواست وسط مجلس براي پسرش چشم و ابرو بيايد و نظر شازده پسر را جويا شود... خانواده گل دختر وي را نبينند... يا اگر پسر خواست سوالي فرمايشي تقلبي از وي بستاند مشكلي پيش نيايد. پس نتيجه مي گيريم مادر و پسر قند عسل نبايد از هم زياد دور بنشينند. زياد هم ور دل هم نباشند كه مبادا شازده انگ بچه ننه اي بخورد!

بعد از ده الي پانزده دقيقه صحبت درباره وضعيت اب و هوا و گراني و بيكاري جوانان و نوه هاي طرفين و احيانا زلزله (اين قسمت براي نشان دادن به روز بودن مطلب در اين قسمت اضافه شده است) بايد مادر شازده پسر با هر ترفندي كه شده از نظر شازده مطلع شود و تصميم بگيرد كه بحث پيرامون امر خير را شروع كند يا نكند در غير اينصورت ممكن است حوصله دختر خانم سر برود و مجلس را به نشانه اعتراض ترك كند (فرهنگ چايي: شازده پسر كاكلي ميتواند در اين قسمت از فرهنگ چايي استفاده كند و بر مبناي قرار داد از پيش تصويب شده اگر دختر مورد پسند واقع نشده بود چايي را نصفه بنوشد و اگر پسنديده بود اشكالي ندارد كه استكان را هم قورت دهد... البته هر خانواده مي توانند از قبل براي خودشان ترفند هاي ديگري هم طراحي كنند) فرض مي گيريم كه بحث شروع ميشود

مادر شازده پسر چهار تا سوال حسابي بپرسد و بحث داغي را راه بياندازد. نگارنده پيشنهاد ميكنم كه اين جلسه همه با هم و در حضور يكديگر به تبادل انديشه و ابراز عقيده بپردازند تا مشخص شود كه گل دختر و شازده پسر توانايي اظهار عقيده در يك جمع خانوادگي را دارند يا نه! ( نه كه دختره و پسره را در يك اتاق كرده و خودتان فال گوش بايستيد...) بعد از حدود 45 دقيقه الي يك ساعت... ديگر گل پسر بسش است و بايد بداند كه ياتاق انداختن كافي است... و توجه داشته باشد كه با كت و زير شلواري كه نيامده است... دست والده مكرمه را بگيرد و به خانه اشان برود كه كلي فك و فاميل منتظر اظهار نظرشان هستند!

نكته اساسي مهم > خانواده شازده پسر اگر مايل باشند براي ماچ ماليزاسيون مشرف شوند يا مايل نباشند، بايد اين نكته را به خاطر داشته باشند كه بعد از سه چهار روز... زررر... صداي گوشي خانه گل دختر را به صدا در بياورند و دوباره وقت بگيرند يا اينكه از بابت پذيرايي تشكر كنند و ديگران طرف ها پيدا نشوند... يعني شما خانواده شازده پسر! لطفا به مثابه... رفتار نكنيد، كه برويد و پشت سرتان را هم نگاه نكرده و گل دختر سفيد مفيد كه حالا غمگين است و زردمبو شده و زير چشم هايش گود افتاده را بلاتكليف بگذاريد!

اين تشكر كوچك نشان دهنده ادب خودتان است. اگر هم خواستيد دوباره بياييد كه در قسمت هاي بعدي برايتان مي گويم چه كنيد... آباريكلا شازده پسر ها و گل دختر هاي تپلي!

نويسنده: نرگس فتحي منبع:
http://www.movazi.com/archives/000410.html

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/09ساعت 1:32 AM  توسط اشکان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارائه لینکهای مختلف از سایت های دیگر در این قسمت به معنای تایید محتوای آنها نمی باشد و فقط جنبه اطلاع رسانی دارد و مسئوليت محتوای هر یک از آنها به عهده مديران همان سايت ها ميباشد.




نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
پیوندها
Music
فیلتر شکن
طالع بینی
آرشیو خبر
چت
سنجش وزن
بهترین کدهای جاوا اسکریپ
محاسبه قد و وزن ايده آل
فال هفته
شاهزاده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


online < deeedooo>