![]() |
![]() |
|
| تا تواني رفع غم از چهرهي غمناك كن * در جهان گرياندن اسان است اشكي پاك كن |
|
با سلام به همه خوانندگان این وب مطلبی رو که میخوام بهتون بگم تکراری نیست و شاید تابحال بیش از ده بار تو وبلاگ مطرح کردم ولی متاسفانه از اون استقبال نشد. من هم مثل خیلی از شماها دانشجوام و کم کم داره ایام امتحانات نزدیک میشه و ممکنه من نتونم مثل همیشه آپدیت کنم و از طرفی چون این وبلاگ رو عین بچه ام(البته من هنوز ازدواج نکردم)دوست دارم و نمیخوام درش تخته بشه از دوستانی که مایلند با من همکاری کنن دعوت به همکاری میکنم .کسانی که مایل بودن میتونن در قسمت نظرات این وبلاگ آمادگی خودشونو اعلام کنن. |
|
ساعت 10 صبح: صحنه: دختری از توی پیاده رو در حال رد شدن است پسر جوانی سراسیمه به او میرسد: ببخشید خانوم |
|
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
- سلام . کیه؟ - سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش! - نمیشه! - چرا؟ - چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن! ... سکوت ... - بابایی ما که عمو حسن نداریم! - چرا داریم. الآن پهلو مامانه. - ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه! - چشم بابا! ... ... چند دقیقه بعد ... - بابا جون گفتم. - خوب چی شد؟ - هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟ - خوب عمو حسن چی؟ - عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده! - استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره 9999999 نیست؟ - نه! - ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم!!!! |
|
غريب دارن، برای پيدا کردن خدمات مورد علاقهشون دچار هيچ مشکلی نمیشن. با کمتر از نيمساعت گشت زدن تو خيابونهای تهرون میتونن خانومهای مزدوری رو پيدا کنن که با هر وسيله يا هر وضعيت نامعقولی (مثل بالانس زده، با کمک گريس قرمز آمريکايی، آويزون از بارفيکس، توی يخچال، زير دکل برق فشار قوی) با هاشون رابطه داشته باشن. چيزی که يه زمانی تو اين ممکلت قحطيش بود، دختر روشنفکرايی بودن که میشد باهاشون درباره ويتکنشتاين، تئوری بوهر راجع به هسته اتم يا مرارتهای کخ جوان در راه کشف واکسن سل يه گپ دوستانه زد. ده سال پيش اگه شما به يه همصحبت معقول از جنس مخالف احتياج داشتين بايستی لگن لگن به دانشجوهای دانشگاه تهران قهوه و شرينی میدادين تا اينکه شايد از هر ده تا دراکولايی که میبردين کافیشاپ يکيشون فرق سر آرتور کانن دايل رو از شهيد آوينی بدونه. اما حالا وضعيت فرق کرده. الان ۸۰ درصد دانشجوها (خصوصاْ دانشجوهای درس خون و باسواد) دانشگاهها دختر هستن. الان ديگه به زحمت میشه دختری رو پيدا کرد که هملت رو از حفظ نباشه يا با ويليام بليک گريه نکرده باشه. الان شما وارد هر چلوکبابی ارزون قيمتی بشين توش چند تا دختر خوش برو روی رعنا میبينين که تنها نشستن و دارن کتاب میخونن. اگه به يکیشون پيشنهاد بدين که باهم ديگه نهار بخورين میتونين روبروش بشنين، به چشمهای عسلیاش که زير لنزهای آبی گم شده زل بزنيد، پس مونده دود سيگار نعنايی خانوم رو فرو بدين تو ريههاتون و از سخنرانی آنتولوژی رنگ در نقاشیهای گوتيک لذت ببريد! بيخودی برای من دليلهای مزخرف روانشناختی نيارين که چرا بايد يه همچين پریروهای فرزانهای بيان و مفت و مجانی با شما معاشرت کنن. اين يه اصل ساده آماره. وقتی شيوع يه چيزی زياد میشه احتمال حضورش هم زيادتر میشه(رجوع شود به تئوری حضور احتمالی الکترونها در مدارهای اتمی از هايزينبرگ). . پس اگه ماجرای تحصيلات عاليه دخترهای ايرانی همينطوری ادامه پيدا کنه در حاليکه مدهای لباس و عملهای جراحی هم به همين کيفيفت باقی میمونن، هيچ بعيد نيست يه روز که از خواب بلند میشين و میرين چايی دم کنين، احمتال حضور يکی از اونها توی کابينت سمت چپی آشپزخونهتون به قدری زياد شده باشه که يه هلوی ۱۸۰ سانتی با مدرک پی-اچ-دی اونجا پيدا کنين. اگه از فلسفه و فيزيک بدتون میآد، میتونين درباره سياست و نقصهای قانون اساسی صحبت کنين. کمتر از نيم ساعت وقت لازمه که يه حوری مسلط به اوضاع احوال حقوقی ممکلت گير بيارين تا در حالی که ناخنش رو با عشوه سوهان میکشه براتون درباره ۳۴ ايراد قانون ارث صحبت کنه. اگه يه متخصص حلق و گوش و بينی قد کوتاه و کچل هستين که زنتون فرق آلت تناسلی رو با آلت موسيقی نمیدونه میتونين يه مو حنايی ۱۷۵ سانتی گير بيارين که براتون سير تحول سازهای بادی رو از زمان آلبينونی تا جان کيج دوره کنه، در حالی که شما دارين با موهای حناييش بازی میکنين و از فرم دماغ خوشتراشش که تو ريودوژانيرو عمل کرده چيز ياد میگيرين. اگه يه کارگردان تئاتر قوزی هستين که ۲۰ ساله نمايش اجرا میکنين ولی هنوز فرق تئاتر تجربی و آش ترشیتره رو نمیدونيد میتونيد توی يه کافی شاپ بنشينيد، لاخهای کرم-قهوهای موهای هایلايت يه دو رگه ايرانی-سوئدی رو بشمرين و به جزئيات ميزانسن اجرای مهابهارته پيتر بروک در قبايل وحشی تانزانيا گوش کنين. اگه از اون مهندس های صاحابشرکتی هستين که عاشق رياضيات بودين ولی حالا فقط از اون چهار عمل اصلی به زحمت يادتون مونده، میتونيد يه برنزه با نمک داشته باشين که قهرمان شنای قورباغه زنان شرق آسياست و بهتون اجازه میده که مارک رژ گونهاش رو بپرسيد و رساله دکتراش رو درباره رياضی فرکتال و تئوری آشوب ورق بزنيد. مزيت اين ماجرا در اين نيست که شما تنها خرجی که میکنين پول چلوکباب و دو تا قهوه سياهه. نه! مزيت اين ماجرا اينه که بعد از خوردن نهار و عصرونه لازم نيست دختره رو ببرين توی رختخواب. میتونين باهاش خداحافظی کنين. برين خونتون و با زن بامعرفت و نازنينتون تا صبح....!!! |
|
دانشگاه برخورد کردم که لب پله دور هم جمع شده بودن و داشتن لب میگزيدن و با کله طبقه بالا رو نشون میدادن و اوخ اوخ و وایوای میکردن که رسيدن من به اونجا (که يه جای نسبتاْ دور افتاده توی ساختمون دانشگاهاست) جمع گرم هومو-مذهبیشون (هومو-مذهبی رو مثل ملی-مذهبی بخونين و معنی کنين) رو به هم زد و فوری برای اينکه هم به من توهينی کرده باشن و هم خودشون به احساس خود-خوشگل-باوری برسن شروع کردن به جمع و جور کردن چادراشون. منم برای اينکه متعاقباْ توهينی کرده باشم در حالی که دست به اون پایین مایین ها داشتم سعی کردم يه نگاه هيز اساسی بهشون بندازم. البته با اينکه خيلی موفق نبودم (چونکه حتی تصور نزدیکی با يه بقچه پارچه سياه تهوع آوره) ولی انگاری يکشيون نگاه منو پسنديد و شروع کرد به باد باد کردن چادرش که تن و بدنش رو بندازه بيرون که يهو هرم بوی عرق بنفش از لای چادرش پاچيده شد توی صورتم. پيلی پيلی خوردم و خودم رو رسوندم به پلهها و خودم رو از مرگ نجات دادم ولی هنوز حسابی حالم جا نيودمده بود. داشتم زمين میخوردم که دستم رو دراز کردم تا نرده کنار پله رو بگيرم ولی دستم نرسيد و با کله رفتم طرف پلهها. هنوز يه سانت مونده بود که بخورم زمين که يه عالمه رشته دراز و نرم مثل ماکارونی اومدن زير بدنم و نگذاشتن بخورم زمين. از فرصت استفاده کردم و لای نخهای ماکارونی شکل يه چرخی زدم و به سرعت از مهلکه دور شدم. دنبال نخهای ماکارونی شکل رو گرفتم و رفتم جلو. هر چی جلوتر میرفتم تعداد رشتههای ماکارونی زيادتر میشد که همينطور توی هوا و روی زمين میلوليدن. رفتم و رفتم. تا رسيدم يه يه جايی که حتی از کلونی خواهر های چادری هم دور افتاده تر بود. يه نور عجيب از لای ماکارونی ها میزد بيرون. خودم رو سريع رسوندم به محل و با مهارت زايد الوصفم در شنای قورباغه ميمونی از لای رشتهها رفتم به طرف نور. ديدم که دختره سفت و شقورق با لپ قرمز و نيش از مشرق تا مغرب باز وايستاده بود وسط راهرو. نخودی میخنديد و ذوق میکرد. از زور خوشحالی بجای حرف زدن فقط جيرجير از دهنش بيرون میاومد که بيشتر شبيه به صدای يه پاکت چیپس بود که تو سينمای بازش کنی. روبروش يه پسر شونبول طلا با ريش نيم-پروفسوريش وايستاده بود که کيف کرده بود از خودش که از بسکی با نمک و دختر بازه. صورت پسره عين يه سیدی خام تازه از بسته باز شده معصوم و شفاف بود. دختره کيلو کيلو نخ میداد و پسره از ذوق چشمش مثل نورافکن برق میزد. تا من رو ديدن، پسره يه جروزه مچاله که ازش چیليک چیليک عرق میچکيد بالا گرفت و نشون دختره داد. میخواست نشون بده که اصلاْ بحث بیناموسی در جريان نيست و حرف علم و دانش و معرفته. آب شدم از خجالت. برای اينکه کمتر خجالت بکشم همينطوری که شنا کنان از کنارشون میگذشتم نود درجه چرخيدم و صورتم رو کردم رو به ديوار از اون به بعد رو به ديوار کرال کردم تا از کنارشون رد شدم به ناحيه کم عمق نخها رسيدم. دو تا پله بالا رفتم و پيرهنم رو در آوردم و عرق خجالت رو از پيرهنم چلوندم. برای اينکه ديگه مزاحم کسی نشم از پلههای اضطراری سريع خودم رو رسوندم به اتاقم و کليد انداختم و رفتم توی اتاق و روی مانيتور کامپيوترم اين داستان رو ديدم که هی ورجه وورجه میکرد و میگفت: منو بنويس منو بنويس! |
|
بازيگران: يك عدد پسر، يك عدد دختر و عده اي هنرور (يا همان سياهي لشگر) سمنو (پرده اول)يك عدد پسر سر كلاس نشسته و بي حوصله نگاه استاد ميكند. جلوي او يكي از همان سياهي لشگرها منتهي از جنس ذكور نشسته و همه حرفها و عطسه هاي استاد را هم يادداشت ميكند. پسر با خودش ميگوييد "دو واحد عمومي كه ديگه اين حرفها را ندارد...!" تا استاد رويش را به تخته ميكند تا بنويسد چنان پشت سر پسر جلويي ميزند كه صدايش در كلاس مي پيچد. استاد سريع بر ميگردد و دنبال مظنون مي گردد اما چون كسي را نمي يابد به همه چشم غره ميرود و ادامه ميدهد. نفس نفر جلويي بند آمده و تا آخر زنگ كوپ كرده است. سيب (پرده دوم) |
|
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد. تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند. شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند. كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود. عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!! قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن. عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني. عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم. در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد عشق برخواست به دانائي سلام كرد و از او تشكر كرد دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي. مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟ عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!! دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند. اميدوارم لذت برده باشيد..... نظر یادتون نره |
|
یکی بود یکی نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت: اين كار شما تروريسم خالص است. پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!! وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت: ((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند)) |
|
فرهنگ خواستگاري رفتن! مواد لازم : يك عدد شازده پسر عاشخ! يك عدد گل دختر نجيب ... يك عدد مادر اكتيو ... (در خواستگاري هاي سنتي عاشخيت پسر جاي بحث دارد !!!) |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارائه لینکهای مختلف از سایت های دیگر در این قسمت به معنای تایید محتوای آنها نمی باشد و فقط جنبه اطلاع رسانی دارد و مسئوليت محتوای هر یک از آنها به عهده مديران همان سايت ها ميباشد.
|
| پیوندها |
|
Music فیلتر شکن طالع بینی آرشیو خبر چت سنجش وزن بهترین کدهای جاوا اسکریپ محاسبه قد و وزن ايده آل فال هفته شاهزاده |
|
RSS
|