تبليغاتX
ناپلئون
تا تواني رفع غم از چهرهي غمناك كن * در جهان گرياندن اسان است اشكي پاك كن

چقدر بده يكي باشه خسته و تنها و غريب

 چقدر بده تو دنيامون دروغ و نيرنگ و فريب

 چقدر بده حرف دل و زبون دوتا باشه

 چقدر بده دستاي تو از دستاي من جدا باشه 

 چقدر بده ما آدما قدر همو نمي‌دونيم

 دور كه ميشيم از همديگه به ياد هم نمي‌مونيم

چقدر بده يكي بگه دوست دارم خيلي زياد

ولي وقتي بري سفر بگه " الهي كه نياد 

 چقدر بده كه آسمون رنگ صداقت نباشه

 تو كوچه‌هاي شهرمون عطر رفاقت نباشه

 چقدر بده ما آدما گاهي فراموش مي‌كنيم

همين ديروز اومديم و دو روز ديگه بايدبريم......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/27ساعت 1:46 AM  توسط اشکان | 

ناپلئون  بزرگ نابغه سياسيون عالم ، راجع به مسلمين فكر كرد.
پرسيد: مركز مسلمين كجاست .
مصر را به او معرفى كردند. با يك مترجم عرب به طرف شهر مصر حركت كرد. پس از ورود با مترجمش ، به كتابخانه  آن شهر وارد شد.
به مترجمش گفت : يكى از اين كتابها را برايم بخوان .
مترجم دست برد بين اين همه كتب  يكى را برداشت و گشود، ديد قرآن است . اول صفحه چشمش را اين آيه جذب نمود:
انّ هذا القرآن يهدى للّتى هى اقوم
قرآن مردم را به استوارترين راه هدايت مى كند آيه را براى ناپلئون خواند و ترجمه كرد.
ناپلئون ، از كتابخانه بيرون آمد. شب را تا صبح بفكر اين آيه بود.
صبح بيدار شده و دو مرتبه بكتابخانه آمد. از مترجم خواست از همان كتاب ديروزى برايش بخواند.
قرآن  را باز كرد، آياتى چند از قرآن تلاوت كرد و معنى نمود، و دوباره بخانه برگشت ، شب را باز غرق فكر بود.
روز سوم ، بكتابخانه برگشت ، بخواست ناپلئون ، چند آيه از قرآن  را مترجم برايش خواند و ترجمه كرد، از كتابخانه بيرون آمدند. ناپلئون پرسيد: اين كتاب مربوط به كدام ملّت است ؟مترجم گفت : مربوط به مسلمانان است ، و اينان معتقدند: كه اين قرآن است و از آسمان به پيامبر عظيم الشاءن آنها نازل گرديده .
ناپلئون دو جمله گفت : يكى بنفع مسلمين ، ويكى بضرر مسلمانان .
آنكه بنفع مسلمانان از دهان اين مرد سياسى بيرون آمد، اين بود كه گفت : من از اين كتاب استفاده كردم ، واين طور احساس نمودم كه : اگر مسلمين از دستورات جامع اين كتاب استفاده كنند ذلّت نخواهند ديد.
آن كلمه اى را كه به ضرر اسلام گفت ، اين بود:
تازمانيكه اين قرآن در بين مسلمين حكومت كند، ودر پرتو تعاليم عاليه اين برنامه جامع ، زندگى كنند، مسلمين تسليم ما نخواهند شد، مگر ما بين آنها و قرآن جدايى بيفكنيم
.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26ساعت 1:18 AM  توسط اشکان | 

وقتی که تو دل سنگت پر از رنگ و ریاست
وقتی که ساز صداقتت همیشه بی صداست

وقتی یک بار نشد تا سر حرفات بمونی
نتونستی قدر عشق بی ریا رو بدونی

نمی تونم ، نمی خوام که با تو هم صدا بشم
من به خاطر خودت از تو باید جدا بشم

نمی تونم ، نمی خوام حرفاتو باور بکنم
قصه ی دروغ احساستو از بر بکنم

اگه من می خوام برم امروز و تنهات بذارم
واسه اینه که خودت رو به تماشات بذارم

ولی من هرگز نخواستم که فراموشت کنم
مثل اسمون بی ستاره خاموشت کنم

صدای تیک تیک ساعت میگه وقت رفتنه
لحظه جدایی و خدافظی رو گفتنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26ساعت 1:11 AM  توسط اشکان | 

فردا اگر ز راه نمي امد / من تا ابد کنار تو ميماندم / من تا ابد ترانه عشقم را / در افتاب عشق تو مي خواندم / در پشت شيشه هاي اتاق تو / انشب نگاه سرد سياهي داشت / دالان ديد گان تو در ظلمت / گويي به عمق روح تو راهي داشت / رازي درون سينه من مي سوخت / ميخواستم که با تو سخن گويد / اما نگاهم از گره کوته بود / درسايه بوته هيچ نمي رويد / انشب من از لبان تو نوشيدم / اواز شاد طبيعت را / انشب به کام عشق من افشاندي / ز بوسه قطره ابديت را /

مي روم خسته و افسرده و زار / سوي منزلگه ويرانه خويش / بخدا ميبرم از شهر شما / دل شوريده و ديوانه خويش / ميبرم تا که در ان نقطه دور / شستشويش دهم از رنگ گناه / شستشويش دهم از لکه عشق / زين همه خواهش بيجا و تباه / ميبرم تا ز تو دورش سازم / ز تو اي جلوه اميد محال / ميبرم زنده بگورش سازم / تا از اين پس نکند ياد وصال

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/25ساعت 1:29 AM  توسط اشکان | 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيبا روي كشاورزي بود ، به نزد كشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد ، كشاورز برندازش كرد و گفت: پسر جان ، برو در آن قطعه زمين بايست . من سه گاو نر رو يك به يك آزاد مي كنم ، اگرتونستي دم هر كدوم از اين سه گاو رو بگيري ، ميتوني با دخترم ازدواج كني .

مرد جوان در مرتع ، به انتظار اولين گاو ايستاد، در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فكر كرد يكي از گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهد بود، پس به كناري دويد وگذاشت گاو از مرتع بگذره و از درپشتي خارج بشه . دوباره در طويله باز شد. باور نكردني بود !! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي ودرندگي نديده بود. با سم به زمين مي كوبيد، خرخر مي كرد ووقتي كه او را ديد آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم كه باشد بايد از اين بهتر باشد. به سمت حصارها دويد وكذاشت كاو از مرتع عبور كندو از در پشتي خارج شود.

براي بار سوم درطويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد، اين ضعيف ترين، كوچك ترين ولاغر ترينگاوي بود كه تو عمرش ديده بود. اين گاو ،براي مرد جوان بود! در حالي كه گاو نزديك مي شد در جايمناسب قرار گرفت ودرست به موقع بر روي گاو پريد. دستش را دراز كرد

اما گاو دم نداشت !…….
+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/23ساعت 1:31 AM  توسط اشکان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارائه لینکهای مختلف از سایت های دیگر در این قسمت به معنای تایید محتوای آنها نمی باشد و فقط جنبه اطلاع رسانی دارد و مسئوليت محتوای هر یک از آنها به عهده مديران همان سايت ها ميباشد.




نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
پیوندها
Music
فیلتر شکن
طالع بینی
آرشیو خبر
چت
سنجش وزن
بهترین کدهای جاوا اسکریپ
محاسبه قد و وزن ايده آل
فال هفته
شاهزاده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


online < deeedooo>